
قدم پشت قدم بر میدارم به دنبال کامیون حامل پیکر آقا ولی احتمالا چند متری عقب تر!
زیر لب با مداحی که پخش میشود همخوانی میکنم : سر از دست دادیم سرور از دست دادیم تو علی بودی پس پدر از دست دادیم!
به بیت دوم نرسیده بغض مانند سیبی راه گلویم را می بندد؛ به هر زحمتی شده تا آخر همراهی اش می کنم!
بالاخره بغض در جنگش با موانع سد راه پیروز میشود!
اشک مانند چشمه های آب داغ از چشم هایم روان می شود و خیسی اش به لب خشکم فخر میفروشد و شوری اش لبم را میسوزاند!
با چشمانی اشکین به این مردم نگاه می کنم ، به قول دیگران مردم مبعوث شده ، کلمه سختی است ولی چقدر به دل می نشیند و شایسته این مردم است ، هر چند در بیان حق مطلب عاجز است!
در راه که می رویم ، تمام مدت با محبت بهمان شربت تعارف می شود و در کنار تعمیرگاه ایران خودرو هم مردم برای ساندویچی که نمی دانم داخلش چیست صف کشیده اند ، درست مثل اربعین!
چقدر این روز ها تهران حال و هوای اربعین دارد! مردمی که در گرمای ظهر راه می روند ، شربت هایی که تعارف می شود و حسی که در هوا جریان دارد!

با صدای کسی از فکر و خیال بیرون می آیم،مادرم است، می گوید وقت رفتن شده. چقدر دلم میخواهد بمانم ، بمانم و دنبال آقایم بروم!
در خیابان که به سمت خانه میرویم لیوان های خالی شربت توجهم را جلب می کند ، یکی یکی برشان میدارم و در اولین فرصت در سطل زباله می اندازم.
صدای پیرمردی که به من آفرین میگوید دوباره من را به سمت این دنیا می کشاند، همه چیز تمام شد ، لیوان ها، تشیع ، روز های بودن آقا در تهران و فرصت من برای وداع!
انگار نفس هایم هم دارد تمام می شود ولی نه ، نه تا وقتی که انتقام آقایم را نگرفته ام!
به در خانه که می رسیم دوباره میشوم همان دانش آموزی که باید نهایی بدهد ، انگار نه انگار که قبلش عزاداری بودم به دنبال کامیون حامل پیکر!

با قلم به جنگ موشک های آمریکا و اسراییل میروم!
وای به حال دشمنی که آقای ما را شهید کرد!
همه به صف شده ایم برای انتقام هر کس با وسیله خودش ، یکی با قلم ، یکی با موشک و یکی هم مثل دختر شهید رهبر شهید با گچی در دست در حال آموزش!
ولی بدانید این مردم تا انتقام نگیرند، آرام نمی گیرند!
