
🕊من خود به چشم خویشتن
دیدم که جانم میرود ..
امروز آخرین روزی است که آقا جان ما درون تهران دود آلود است .
از حالا آقای شهید ما مهمان مشهد میشود.
خوشا به حال تمام مشهدی ها که از حالا میزبان آقا هستند .
آقا سه روز فرصت وداع داشتیم ولی هنوز هم نمی توانم رفتن شما را تاب بیاورم .
انگار با رفتن شما جان از تنم بیرون میرود.
آقا نمی دانم چطور بعد از دیدن تابوت کوچک نوه شما زنده ام!تابوتی که آنقدر سبک است که تنها یک نفر برای حمل آن کافی است .
مگر آن دخترک چشم رنگی ۱۴ ماهه چقدر وزن داشت!
آقا خدا به دل خانواده شما صبر بدهد؛ وقتی ما اینگونه حالمان دگرگون است ،حال خانواده شما چگونه است!
رهبر ما که همسر و خواهر و خواهر زاده کوچک خود را از دست داده چه حالی دارد؟!
آقا کمر همه مان زیر داغ شما خم شد! آن لحظه که پرده از جلوی تابوت ها کنار رفت، آن لحظه که سرود جمهوری را با سلام نظامی خواندیم، آرامشی عمیق به درون قلبم سرازیر شد ولی هنوز هم درون قلبم غوغاست!
آقا میترسم غم تان برای مان عادی شود ؛ از برگشتن به درون زندگی که عادی باشد، میترسم!
کاش امروز تمام نشود،کاش از پیش مان نروی آقا!
امان از این ای کاش ها که تمامی ندارد!
آقا سلام ما را که مانند تحفه ای ناقابل است به امام مان برسانید !
از طرف دخترکی که فرصت وداعش تمام شده ولی هنوز پر از حرف های ناگفته است !