
داخل اتاق می شوم و به سمت میزم حرکت می کنم.که حال دارد روی این میز شلوغ درس بخواند! به سختی جایی روی میز پیدا می کنم و کتاب عربی را در آن نقطه قرار می دهم، امتحان عربی دارم هر چند که باورش می شود آدم بی خیالی چون من امتحان داشته باشد ، ان هم شبه نهایی!
به گل رز صورتی روی میزم لبخند میزنم ، ولی او در جواب پوزخندی حواله ام می کند که برو درست را بخوان !
نگاهی به جملات عربی در کتاب می اندازم همه شان در چشمم چپکی و نا مفهوم به نظر می آید ؛ اه زیر لبی می کشم و سعی میکنم این کلمات سخت را یاد بگیرم ولی انگار دیر شده ، دیگر فایده ندارد!
مادرم در اتاق را باز میکند و نگاهی به کتاب و نگاهی به میز شلوغم می اندازد ، می گوید : توقع داری باور کنم داری درس میخونی؟ و سری تکان می دهد و می رود .
پشت سرش بلند میگویم : آخر مادر من مرا چه به یاد گرفتن زبان جدید! من در همین زبان فارسی خودمان هم مانده ام ! جوابی نمی دهد که یعنی دارد می گوید :درست را بخوان بچه ! برای من بلبل زبانی نکن !
دوباره حواسم را معطوف عربی میکنم ، هر چند دوباره ناموفقم چون با دیدن کلمه مثنی هر چند متفاوت اما ذهنم می دود به سمت مداحی ای که این روز ها به طور مکرر زیر لبم زمزمه میکنم:
ای غم شیرینت با آدم و حوا
ای بهشت فطرت در دوزخ دنیا
با تو پیمان بستیم بر عهد خمینی
ان تقوموا لله مثنی و فرادی
ناگهان در اتاقم گشوده می شود ، انگار مداحی را زیادی بلند زمزمه کردم ! خدا به من رحم کند!
پ.ن.داستانی هر چند خیالی اما برگرفته از واقعیات !