
موتورسوارهای متواضع
تلویزیون نماهنگی ورزشی پخش میکند از موتورسواری در صحرا. دو موتورسوار به سرعت پیش میروند و به یک تپه میرسند. آنکه جلوتر است مستقیم به سمت تپه میراند. بالا میرود و به پرواز درمیآید. چند لحظه توی هوا است. حتی پاهاش را هم به نشانه شادی باز میکند. پرواز کردن در آن کویر حتما احساس جذابی است. به معنی واقعی کلمه «توی آسمانها» است. بعد سقوط میکند. میافتد و در شنزار نرم کویر فرو میرود.
آن یکی موتورسوار اما از اول تپه را دور میزند. کمی راهش را دور میکند اما از جای مطمئنتر میرود. از روی زمین سفت. پرواز در آسمان کویر را تجربه نمیکند و در عوض از کنار رقیب سرنگون شده میگذرد و جلو میافتد.
تماشای نماهنگ غوغایی در ذهنم به پا میکند: من کدام موتور سوار هستم؟ آنکه چند لحظه پرواز را ولو به قیمت سقوط و عقب ماندن به جان میخرد؛ یا آنکه محافظهکارانه اندکی راهش را دورتر میکند و از زمین سفت و مطمئنتر میراند؟
* * *
«جی.دی. سلینجر» جایی در «ناتور دشت» مینویسد: «مشخصه یک مرد نابالغ این است که میل دارد به دلیلی، با شرافت بمیرد، و مشخصه یک مرد بالغ این است که میل دارد به دلیلی، متواضعانه زندگی کند». من هم با همین معیار جناب سلینجر در مراحل مختلف زندگی میزان بلوغ خودم را سنجیدهام. جالب اینکه برای من این بلوغ لزوما بار مثبتی نداشته. بلوغ فقط یک مرحله در زندگی است. به همان اندازه که بلوغ در سنین بالا ضروری است، بلوغ زودرس هم میتواند ایراد باشد. خلاصه اینکه من از نابالغی در دوران نوجوانی و جوانی هیچ وقت شرمگین نبودهام، اما همیشه از اینکه یک کودک موسفید شوم میترسم.
یک جامعه هم میتواند دوران کودکی، نوجوانی، جوانی و بلوغ را سپری کند. این به تجربیات جامعه بستگی دارد. ادعای شیرینی است که ما کشور خود را دارای تمدنی چندهزارساله بخوانیم. در این مورد باستانشاسان و تاریخدانان هم به کمک ما خواهند آمد. اما واقعیت آن است که جامعه ایرانی، در شکل و شمایل یک «ملت» عمر زیادی ندارد. حتی بسیار جوانتر از کشورهایی است که کل تاریخشان به چند قرن هم نمیرسد. به این ترتیب میتوانیم بلوغ جامعه ایرانی را هم با همان سنگ عیار جناب سلینجر بسنجیم.
وقتی عادت کنید به دیده یک داستاننویس یا مثلا فیلمساز به وقایع نگاه کنید، همیشه از چالش استقبال میکنید. از تراژدی، از صعود و سقوط ناگهانی. اینها جذاب هستند. کشش دارند و مخاطب را سرگرم میکنند. به این ترتیب هر کارگردانی که بخواهد از سرنوشت موتورسوارهای من فیلم بسازد، قطعا موتورسواری را انتخاب میکند که از روی تپه پرید، به آسمانها رفت و بعد سقوط کرد. این سرنوشت دراماتیک است. حتی تراژیک است و تراژدیها همیشه جذاب بودهاند، درست مثل سرنوشت مرد نابالغی که تلاش میکند تا به دلیلی شرافتمندانه بمیرد. اما سرنوشت موتورسواری که محتاطانه مسیر را دور میزد و بیفراز و نشیب به راهش ادامه میدهد هیچ جذابیتی ندارد. توجه کسی را به خودش جلب نمیکند. حتی کسالتبار است. درست مثل سرنوشت مرد بالغی که تلاش میکند به دلیلی متواضعانه زندگی کند. همه چیز مشخص است.
در انتخاب نهایی هر کدام از ما برای سرنوشت خود مختار هستیم. ما حق داریم از زندگی شخصی خود فیلم بسازیم. حتی حق داریم این فیلم را به صورتی تراژیک به پایان ببریم. اما وقتی پای جامعه وسط میرسد، وقتی سرنوشت یک ملت و یک کشور در میان باشد، آن وقت من فکر میکنم حق ماجراجویی ما به لحاظ اخلاقی بسیار محدود میشود. سرنوشت میلیونها انسان موضوع مناسبی برای دستمایه قرار دادن در یک فیلم دراماتیک نیست. جوامع نابالغ که سرنوشت خود را به بازی میگیرند و دست به ماجراجویی میزنند معمولا ویرانههایی بر جا میگذارند که تا سالهای سال بعد نسلهای بسیاری باید تاوان آن را بدهند. بلوغ یک جامعه، یعنی اینکه سرانجام بپذیرد چند ثانیهای در آسمان بودن، ارزش سقوط و شکست را ندارد. تنها جامعهای به بلوغ رسیده که یاد گرفته باشد مثل یک انسان بالغ تپه را دور بزند و متواضعانه زنده بماند.
🌻آرمان امیری🌻
«مجمع دیوانگان»