
اگر از داستان خلقت، آنگونه که در کتب آسمانی نقل شده صرفنظر کنیم، بدون شک از دیدگاه علوم طبیعی، نیاز دو جنس زن و مرد به یکدیگر، در گونهی انسان یک نیاز اجتنابناپذیر است؛ نه فقط به اقتضای بقای نسل، بلکه برای رفع نیازهای عاطفی و روانیای که شاید نمونهای با این درجه از پیچیدگی و تکامل در هیچ موجود زندهی دیگری یافت نشود. از دید من، تردیدی نیست که بنیان جوامع بشری بر پایه این ارتباط شکل گرفته؛ پیوندی که ضامن تشکیل خانواده است و خانواده، اساسیترین عنصر سازنده اجتماعات بشریست.
اما از زاویهای دیگر، چه نسبتی از این ارتباط ناگزیر، به گونهای سازنده شکل میگیرد؟ چند درصد از جفتهایی که به نیت تشکیل محیطی آسوده برای پرورش نسلهای آینده کنار هم قرار میگیرند، واقعاً مسیر نیل به این اهداف را میپیمایند؟
اگر به حکایتهای مذهبی رجوع کنیم، میبینیم وقتی فقط یک «آدم» بود و انتخابی ناگزیر جز «حوا» نداشت، تسلیم زیادهخواهی همسرش شد و از مأوای شان رانده شدند. در تربیت فرزندان چنان کوتاهی کردند که برادری، برادرش را «متأسفانه باز هم برای آزمندی در مقابل یک زن» به قتل رساند و صد افسوس که این قصه همچنان ادامه دارد و با ازدیاد نفوس بشر بطور تساعدی افزایش مییابد!!
اگر قضیه را از منظر علوم اجتماعی و طبیعی هم بررسی کنیم، گمان نمیکنم محصول باکیفیتتری از روابط زن و مرد به دست آوریم. از بدو تولد به ما یاد میدهند چنانکه سزاوار یک انسان است، تغذیه کنیم، رفع حاجت کنیم و به طرق معقول کسب آگاهی و روزی کنیم؛ اما متأسفانه بشر برای ایجاد یک رابطه عاطفی و جنسی سازنده، هنوز دچار سردرگمی است. با یقین میگویم که این معضل مختص ایران نیست و یک مشکل جهانی است.
و اما گذشته از این بحثهای فلسفی که تخصصی هم در آن ندارم، برگردیم به نخستین تجربه جدی من از رابطه با جنس مخالف:
شب سال نو مسیحی ۲۰۰۲ فرا رسید و طبق دعوت قبلی به خانه ماریسا رفتم. محیط خانه ماریسا دیگر برایم جدید و غریبه نبود، اما غیر از او، برای اولین بار سه ایتالیایی دیگر را در محیطی خانوادگی و صمیمی ملاقات میکردم: دختر ماریسا، میکلا (که روانکاوِ ماریسا بود و به جهت علایق فرهنگی مشترک، رابطهای دوستانه بینشان شکل گرفته بود) و یکی از آقا معلمهای کلاسهای زبان رایگان کلیسا.
از اینکه تعداد مهمانها زیاد نبود، احساس آسودگی میکردم؛ چرا که من در محیطهای شلوغ همیشه دچار استرس و عذاب می شوم؛ هر چند به خوبی آموخته ام آن را پنهان کنم.
مهمانی زود تمام شد. حس ششم میگفت بقیه مهمانها هم به لحاظ شخصیتی شبیه من بودند و دلیل مختصر و مفید بودن آن جمع هم همین بود(جز آقا معلم که احساس نارضایتی از همه جاش فوران میکرد)!
من با شیرینزبانیهای یک نوآموزِ زبان، موفق شدم ارتباط دوستانهای با حاضرین برقرار کنم. بعد از شام(برنج و عدس که از سنتی ترین طعام آغاز سال نو هم برای یهودیان و هم برای مسیحیان است) و رسیدن به نیمه شب و تبریک سال نو، همگی تصمیم به ختم مهمانی گرفتیم. آقا معلم که سواره بود، پیشنهاد داد من و میکلا را تا خانههایمان همراهی کند، کاملا مشخص بود که چندان علاقه ای هم به رساندن من ندارد ولی برای اینکه درخواست ضمنی اش با هدف اضافه کردن چاشنی لذت به آغاز سال نو، توجیه شده بنظر برسد چاره ای نداشت به غیر از اینکه دعوتش متوجه هر دوی ما باشد ، لذا و طبیعتاً، منزل من ایستگاه اول بود؛ همان آپارتمان اشتراکی که در آن یک تخت برای خوابیدن داشتم. وقتی رسیدیم، طبق عادت ایرانی تعارف زدم که برای چای بیایند داخل.
تقریباً مطمئن بودم قبول نمیکنند، اما رو دست خوردم، میکلا بدون لحظه ای درنگ، صریحاً پذیرفت و آقا معلم هم که آن شب کاملاً در خدمت میکلا بود، تبعیت کرد.
خلاصه که آمدند تو. تصور کنید آپارتمانی را که چهار مرد در آن زندگی میکردند: جانیِ سیسیلی که در میدان ترهبار کار میکرد، آندرهی رومانیایی که راننده کامیون بود، کارلوی کالابریایی که دانشجوی فیزیک بود و من که چند روزی بود به تیم نظافتچی های بانک پپلار میلان پیوسته بودم!! شب سال نو بود و هر سه نفر هم خانه ای هایم به همراه دوستدخترهایشان آنجا بودند، فضا بوی الکل میداد جوری که من با تردید و ترس از انفجار ، گاز را برای جوشاندن آب و درست کردن چایی روشن کردم؛ میتوانید صحنه را تصور کنید!؟
من در آشپزخانه مشغول چای درست کردن شدم. آقا معلم زود با بقیه گرم گرفت، انگار قطعه ناقص شب سال نو را در آن جمع پیدا کرده باشد(زن ، رقص و الکل).
میکلا هم آمد توی آشپزخانه تا کمکم کند. اما من به جهت تربیت بیست و نه سالهام در جامعه ایران، از حضور او در آن مطبخ یک متر در یک متر معذب بودم و از برخورد فیزیکی اجتناب میکردم؛ حتی وقتی میخواستم چیزی را از دستش بگیرم، سعی میکردم دستم با دستش تماس پیدا نکند. اصلاً فکر نمیکردم این مکانیزم نهادینه شده در من، برای زنی غربی که به علت خیانت شوهرش از او جدا شده بود و پسری هشت ساله داشت، تا این حد جذاب باشد(بعدها خودش اعتراف کرد)!
آخر هفته بعد، ماریسا پیام داد که میکلا هر دوی ما را برای شام دعوت کرده است. با همان رفتار مادرانهاش اجازه رد دعوت را به من نداد و تأکید کرد که برای قوام زبان ایتالیاییام، همکلامی با میکلا که شخصیتی فرهنگی است، چقدر مفید خواهد بود.
سالها بود که تنها هدیهای که بلد بودم به آدمها بدهم، کتاب بود. گشتی در کتابفروشیها زدم تا کتاب «پیامبر» جبران خلیل جبران را پیدا کنم (در ایران حداقل بیست جلد از این کتاب را به دیگران هدیه داده بودم). اما لابلای عنوانها، چشمم به ترجمه ایتالیایی «منطقالطیر» عطار افتاد. دیگر شک نکردم و خریدمش.
قبل از کادو کردن، در صفحه اولش نوشتم: «از رضا، یک پسر ایرانی»؛ دقیقاً همان جملهای که چند روز بعد، ماریسا روی واژهنامهای که به من هدیه داد، نوشت: «از ماریسا، یک دختر ایتالیایی».
بازیهای روزگار غریب است. یک شبِ یکشنبه، بیست و چهار سال پیش، به خانه میکلا رفتم.
وقتی کادو را باز کرد، دستم را گرفت و به استودیوی کارش برد. دو دیوارِ از چهار دیواری استودیو قفسه بندی شده بود و مملو از کتاب بود. دست برد و کتاب «منطقالطیر» خودش را از قفسه بیرون کشید. با تأسف جا خوردم و گفتم که کتاب را برای خودم برمیدارم و چیز دیگری برایش میخرم، اما میکلا که مثل من به نشانهها اعتقاد داشت، اصرار کرد که انتخاب من بهترین بوده است.
آن شب، بدون آنکه بدانم، مورد تأیید «شورای نگهبانِ» خانه میکلا هم قرار گرفتم. جاکومو، پسرش که هشت سال داشت، کپی هری پاتر و بسیار با هوش بود، تمام شب داشت مرا اسکن میکرد. با معماها و سوالات هوشی که بلد بود، مرا در بوته آزمایش کودکانه خودش محک زد و نظرش راجع به من، از «یک صحرانشین شترسوار» به «یک صاحب فرهنگ و تمدن» تغییر کرد.
سه ماه بعد، من اولین رابطه زندگیام را تجربه کردم و یک ماه بعد، به دعوت و خواست ساکنان خانه شماره ۴ خیابان پلینیو به آنجا نقل مکان کردم . امروز که در موردش حرف میزنم، سنگینی بلاوصفی را روی سینهام حس میکنم. من عشق و همراهی را به دست آورده بودم، ولی متأسفانه قلب و مغزم اسیر تربیت و فرهنگی بود که تحلیل درستی از رابطه زن و مرد نداشت. باید اعتراف کنم که بیکفایتی من باعث شد آن شانس بزرگ زندگی را از کف بدهم.