
سلام و درود به همه خانواده ویرگول؛
برگشتم برای روایت یک پرده دیگر از سفری که بیست و پنج سال به درازا کشید!
البته این روزها با بازگشت اینترنت، مشغلههای متفرقه کمی بیشتر شده، ولی میخواهم یک اعتراف دلی به شما بکنم؛ آشناییِ اجباری با فضایی مثل ویرگول و استفاده از پلتفرمهای اجتماعی وطنی در این سه ماه گذشته، و بعد بازگشتِ ناگهانی به فضایی مثل اینستاگرام و... یک حس خیلی اصیل در من ایجاد کرد. حسی که به من میگفت فضاهای مجازیِ آن سه ماه در وضعیت «برخط» به جای «آنلاین»، فضایی خانوادگی و قابل اطمینانی بود! البته من با قطعی اینترنت بینالمللی مخالف هستم و امیدوارم دوباره به اون وضعیت برنگردیم. اما در عین حال حفاظت از امنیت کشور در شرایط جنگی را هم یک ضرورت میدانم.
و اما داستان؛
رسیدیم به آشنایی من و «ماریسا ابووف». یک پیرزن یهودی ۷۷ ساله که همزمان با جنگ جهانی دوم و در دوران فرار یهودیها از اروپا، به آرژانتین مهاجرت کرده بود. تخصصش ادبیات اسپانیایی و تقریباً با تمام زبانهای لاتین آشنایی داشت. همسرش را در همان سالهای نخست بازگشت به ایتالیا از دست میدهد و دیگر هرگز ازدواج نکرد. پسرش (فرزند کوچکترش) را که تقریباً همسن و سال من بوده، در یک حادثه کوهنوردی از دست داده بود (و شاید همین، یکی از دلایل دلبستگی عمیق بین ما شد) و دخترش هم از آن دست فرزندانی بود که متأسفانه نسبت به والدین بیتوجه هستند. خودِ ماریسا یک یهودی سوسیالیست و سکولار بود و از بیخ با صهیونیسم مخالفت داشت. من هیچوقت در خواب هم نمیدیدم که بهترین معلم خصوصیِ زبان ایتالیایی را آن هم مفت و مجانی پیدا کنم و تازه برایم غذا هم درست کند و از من پذیرایی کند.

طبع من به تجارت نمیخورد و همین باعث شد خیلی زود مغازه آقای صحرایی را رها کنم. کلهشق بودم؛ با وجود اینکه آقای صحرایی اصرار داشت اول کاری پیدا کنم و بعد دست از کار بکشم، من بدون داشتنِ هیچ شغلی، مغازه را رها کردم و این یعنی از دست دادنِ محل خوابم!
زمان این وقایع، اواخر نوامبر و اوایل دسامبر سال ۲۰۰۱ بود. برجهای دوقلو در نیویورک ویران شده بودند و آمریکا تازه به افغانستان حمله کرده بود. خلاصه جو ملتهبی بر تمام دنیا حاکم بود (هرچند اگر دنیا را به یک پیکر واحد تشبیه کنیم، به نظرم این التهاب هنوز باقیست؛ با این تفاوت که خاورمیانه کماکان عضو آسیبدیده اصلی این پیکر است که قرار است یک غده سرطانی به نام صهیونیسم را «فاگوسیتوز» کند).
یکی از گزینههای رایج برای افرادی در وضعیت من، کرایه کردن یک تخت در آپارتمانهای اشتراکی بود. یکی از دوستانم موردی را معرفی کرد و اینطوری مشکل جای خوابم حل شد. عادت کرده بودم هر شب به استخر میرفتم. یک شب، یکی از دوستان استخریام دلیلِ دمق بودنم را پرسید و برایش توضیح دادم که کارم را رها کردهام. او کارمند بانک بود؛ پرسید: «حاضری نظافت کنی؟» جواب دادم: «حتماً!» گفت شرکتی که مسئول نظافت شعب بانک آنهاست، به دنبال اشخاص مطمئن میگردد و او میتواند معرف من باشد. بدینگونه مشکل کار هم حل شد.
زمان به سرعت میگذشت و به شب سال نو ۲۰۰۲ نزدیک میشدیم. ماریسا من را به جشن سال نو در خانهاش دعوت کرد و آنجا برای اولین بار با «میکلا» آشنا شدم؛ کسی که بعداً شد اولین تجربه من از یک زندگی مشترک (که البته فقط سه سال دوام آورد). میکلا دکتر روانکاو، شاعر و مشاور روانشناسِ دادگاهِ کودکانِ بزهکار بود.
نمیدانم چرا روایت این داستان برایم به نوعی تعهد تبدیل شده؛ و امان از وقتی که احساس کنم متعهد به انجام کاری هستم!
یکی از ماجراهای ماندگار آن سال، ملاقات با «پائولو کوئیلو» در روزهای آخر کار در مغازه صحرایی بود. مغازه نزدیک کتابفروشی «ریتزولی» در گالری «ویتوریو امانوئل» بود؛ جایی که کوئیلو برای معرفی آخرین کتابش، «دیو و شاهزاده خانم پریم»، جلسه گذاشته بود.
ساعتی که اعلام شده بود، دقیقاً زمان کاری من بود. چارهای نداشتم جز اینکه تا ۱۲:۳۰ صبر کنم. وقتی کرکره مغازه را پایین کشیدم، تمام مسیرِ خیابان «جوزپه وردی» تا گالری را دویدم. باران شدیدی میبارید و من وقتی به ورودیِ گالری رسیدم، خیس و تلیس شده بودم. با آن وضعیت نمیخواستم وارد فضای شیک کتابفروشی ریتزولی شوم. از پشت شیشهها داخل را نگاه کردم. نیم ساعت از پایان مراسم گذشته بود و خبری نبود. میخواستم ناامید برگردم که متوجه شدم چند نفر از انتهای راهروی طولانی بین دو قفسه کتاب به سمت خروجی میآیند.کوئیلو را میان آنها شناختم. دو خانم همراهیاش میکردند و بقیه هم خریدارانی بودند که هنوز تقاضای امضا داشتند. کوئیلو با اخمهای درهم و بیحوصله به سمت در میآمد. وقتی از درِ کتابفروشی خارج شد، با تردید خودم را مقابلش قرار دادم. نمیدانم چطور، ولی اولین جملهای که از دهانم درآمد این بود: «من ایرانی هستم!»
ایرانی بودن و ابرازش همیشه افتخار من بوده، اما عکسالعمل او در آن لحظه را هرگز فراموش نمیکنم. آن صورت دژم ناگهان با تبسمی صمیمی شکفت. دستش را روی شانهام گذاشت و گفت: «من سال پیش ایران بودم؛ شما و کشورتان استثنایی هستید.» گفتم که از سفرش خبر داشتم و در واقع خروج من از ایران همزمان با ورود او بوده و همیشه بابت این تلاقی افسوس خورده بودم. با اشتیاق گفت: «میدانی که رمان جدیدم اقتباسی از یک افسانه ایرانی است؟» گفتم هنوز کتاب را نخواندهام.
پرسید: «امضای من را نمیخواهی؟»
با خجالت گفتم: «کتاب را نخریدهام...»
کارتویزیت مغازه آقای صحرایی را از کیفم درآوردم و گفتم: «ممکن است پشت این برای خواهرم که دوستدار آثار شماست یادگاری بنویسید؟»
با کمال میل کارت را گرفت، اسم خواهرم را پرسید و برایش همان جملهای را نوشت که پیام اصلی تمام آثارش است:
«به قلبت پاسخ بده.»
---