ویرگول
ورودثبت نام
رضا
رضامن رکورد از این شاخه به اون شاخه پریدن گنجشک‌ها رو هم شکستم!
رضا
رضا
خواندن ۷ دقیقه·۱۵ روز پیش

«جامعه ایرانی در میلان؛ آینه ای از نقاط ضعف ملی»

دانشگاه دولتی میلان
دانشگاه دولتی میلان

چند روز پیش، در میان گپ‌وگفتهای دوستانه، یکی از دوستان جمله‌ای به زبان آورد که به‌شدت ذهنم را درگیر کرد. گفت: «من هیچ دشمنی ندارم!»

‌

اما چرا این جمله این‌قدر مرا به چالش کشاند؟ شاید چون من، برخلاف او، دشمنان زیادی دارم! البته بی‌انصافی است اگر تمام آن عشق و محبتی را که در ۵۵ سال عمرم در ارتباط با آدم‌هایی از ملیت‌های مختلف دادم و گرفتم، از یاد ببرم؛ اما واقعیت این است که دشمن هم کم ندارم. اگر فکر کردید دلیل این دشمنی‌ها، خیانت، حق‌خوری یا ستم به دیگران است، باید بگویم ابداً این‌طور نیست. تنها دلیلش یک «زبان تلخ» است. پدرم خدابیامرز همیشه به من می‌گفت: «زبان سرخ، سر سبز می‌دهد برباد». چه کنم؟ این هم یکی از بیشمار نقاط ضعف من است.

‌

حال، چرا این مقدمه؟ برای آنکه شما را برای حرف‌های تلخی که در پی می‌آید، آماده کنم؛ حرف‌هایی که احتمالاً به مزاج کمتر هم‌وطنی که تا به امروز دیده‌ام ، چه در ایران و چه در خارج از آن ، خوش خواهد آمد.

‌

بگذارید رک و صریح بگویم: ما ایرانی‌ها، آدم‌های خوبی نیستیم!

بسیار خودفریبی است اگر کسی هنوز بخواهد منکر مخالفت اکثریت جمعیت ایران با نظام و عملکرد آن شود. فارغ از تحلیل دلایل بروز این مخالفت‌ها از ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی و تولد جمهوری اسلامی ، که بخشی از آن به ماهیت هر انقلابی در ائتلاف‌های پیش از پیروزی و اختلافات پس از آن بازمی‌گردد، و بخشی دیگر ناشی از هویت ضدامپریالیستی و ضدصهیونیستی جریان نوپا در ایران بود که طبیعتاً خلاف‌جهت سیستم سیاسی و اقتصادی جهانی حرکت می‌کرد ، اما آنچه عمده‌ترین دلیل انزجار گروه بزرگی از مردم از عملکرد و در نهایت اصل نظام شد، گزینش‌های استصوابی، عدم صداقت و شفافیت، انحصارطلبی، رانت‌خواری و برخوردهای ارتجاعی و مستبدانه در بخش قابل‌توجهی از مدیران و مسئولان، از سطوح بالا تا پایین‌ترین درجات اجرایی است.

‌

تا اینجا فکر می‌کنم خیلی‌ها با من هم‌عقیده باشند، اما نقطه اختلاف نظر من با اکثر هم‌میهنانم از همین‌جاست: بقیه، مقصر وضعیت حاکم را فقط «نظام» می‌دانند، اما من، «مردم» را مقصر می‌بینم!

‌

مردمی که استبداد‌زده و در عین حال مستبد هستند؛

مردمی که منافع شخصی را به منافع جمعی ترجیح می‌دهند؛

مردمی که می‌خواهند بالا بروند، حتی به قیمت پا گذاشتن بر روی دیگران؛

مردمی که حتی با شریک زندگی خود ، فریبکار و فاقد صداقت شده‌اند و حسادت می‌ورزند؛

مردمی که شاکله پیکر یک تمدن کهن، اما خسته و فرسوده‌اند و هرگز برای بازسازی آن همت نکردند؛

و در نهایت، مردمی که بستر مناسبی برای رشد نظامی شدند که امروز آن را آفت سعادت خود می‌دانند.

‌......

و اما داستان من به جایی رسید که باید برای تبدیل «اقامت انسان‌دوستانه» تصمیم می‌گرفتم. در همان ماه‌های اول اقامتم در ایتالیا، در کنسولگری ایران در میلان با یک جانباز جنگ تحمیلی آشنا شدم و دوستی پایداری بین ما شکل گرفت. او سال‌ها پیش، پیش از پایان جنگ، برای درمان جراحت‌های شدید میدان نبرد به اروپا اعزام شده بود. چند ماهی را در بیمارستان‌های آلمان گذراند و سپس به ایتالیا منتقل شد. در همان دوران با بانویی برزیلی تشکیل خانواده داد و در ایتالیا ماندگار شد.

‌

دیدن او مرا به یاد سال‌هایی می‌انداخت که برای گذراندن طرح «کاد» در بخش مجروحان جنگ در بیمارستان شرکت نفت تهران کار می‌کردم؛ یاد تمام دست‌ها و پاهای قطع‌شده‌ای که باید پانسمان می‌کردم؛ یاد تمام جانبازان شیمیایی که در چادرهای اکسیژن، خس‌خس‌کنان سعی می‌کردند آنچه از ریه‌شان باقی مانده بود را از اکسیژن پر کنند.

از سوی دیگر، همراهی با «میکلا» که از چپ‌های ایتالیا بود، مرا با حزب کمونیست ایتالیا به دبیری «فائستو برتینوتی» آشنا کرد. البته حزب کمونیست و کلاً احزاب چپ در ایتالیا به مرور زمان افول کردند و جای خود را به ائتلافی چپ میانه تحت عنوان «حزب دموکراتیک» دادند. نسل کمونیست‌های ایتالیا منسوخ شد و افرادی نئولیبرال مانند دالما، پرودی یا ماتئو رنزی جایگزین آن‌ها شدند؛ کسانی که از «چپ بودن» فقط «چپ‌کی بودن» را در میراثشان داشتند.

‌

به هر حال، در آن سال‌ها به واسطه دوست جانبازم که بی‌علاقه به جریان‌های چپ نبود و میکلا که رسماً یک چپ فعال بود، با مرام و مسلک این جریان آشنا شدم و در برخی گردهمایی‌ها، جلسات و حتی راه‌پیمایی‌هایشان شرکت می‌کردم. دلیل اصلی من، وجه ضدجنگ و ضدصهیونیستی این جریان بود. به‌خصوص در سال‌هایی که از حمله به برج‌های دوقلو در نیویورک زمان زیادی نمی‌گذشت، آمریکا افغانستان را تسخیر کرده بود و حمله به عراق را طراحی می‌کرد و در آن زمان، تنها مخالفان این سیاست‌ها در اروپا، کمونیست‌ها بودند.

‌

در جلساتشان افشاگری‌هایی می‌کردند که اغلب مستند بود؛ مثلاً اینکه «بانک پوپولاره میلان» ، که من نزدیک به یک سال در شعباتش تی می‌کشیدم ، از بزرگ‌ترین سرمایه‌گذاران در صنایع نظامی است؛ یا اینکه ایتالیا در دوران هشت سال جنگ بین ایران و عراق، یکی از مهم‌ترین صادرکنندگان مین‌های جاده‌ای و بمب‌های دستی به عراق بوده است. از همه فجیع‌تر شنیده می‌شد که آلمان، پس از فروش سلاح‌های شیمیایی به عراق، مجروحان شیمیایی ایرانی را به بهانه‌ی درمان و برای مطالعه‌ی آسیب‌های این سلاح‌های سمی، در بیمارستان‌های تخصصی خود بستری می‌کرد. حتی بعضی معتقد بودند حمله به برج‌های دوقلو، طرح سازمان سیا برای جلوگیری از فروپاشی بازار بورس آمریکا و بهانه‌ای برای حمله‌ای گسترده به خاورمیانه بوده است و بن لادن را با اطمینان، مأمور سیا می‌دانستند؛ تئوری‌ای که بعدها با داستانِ به آب انداختن جنازه‌ی او بدون محاکمه، تا حد زیادی مقبول واقع شد.

‌

روی دیگر سکه، زمانی بود که در نمایشگاه‌ها و فروشگاه‌های فرش، با مشتریان ثروتمندی برخورد می‌کردم که طبیعتاً از اشرافی‌های ایتالیایی بودند؛ کسانی که «فرش پرشین» را می‌شناختند اما «ایران» را نه! کسانی که حتی خبر نداشتند فقط چند هزار کیلومتر آن‌طرف‌تر، آتشِ هشت ساله‌ی جنگی برافروخته بود که یک میلیون کشته، صدها هزار جانباز و میلیون‌ها بی‌خانمان به جای گذاشت و برای آن‌ها، سال‌های طلاییِ اقتصادشان را به ارمغان آورد. نژادپرستی را در کلامشان پنهان نمی‌کردند؛ علت تمام معضلات و مشکلات را مهاجران می‌دانستند و اگر به آن‌ها ثابت می‌کردی که جنگ‌ها و آشوب‌های خاورمیانه، نتیجه‌ی سیاست‌های ناپایدارکننده‌ی غرب برای مکیدن ثروت و انرژی از منطقه است، خود را محق به اجرای این سیاست‌ها می‌دانستند.

تمام این عوامل باعث می‌شد یقین داشته باشم که من در این خانه ماندگار نیستم و این خاک، پذیرای ریشه‌های من نخواهد بود. به همین دلیل بود که با قطعیت، برای اقامت تحصیلی اقدام کردم، در دانشگاه میلان در رشته بیولوژی مولکولی ثبت‌نام کردم و مصمم بودم پس از اتمام دوره، به ایران بازگردم.

‌

از مدتی قبل، شروع به کار برای یک انباردار فرش کرده بودم. انباردارها در مراکز تجاری بزرگ و پرترددِ سراسر ایتالیا، نمایشگاه‌های فرش برپا می‌کردند و به کارشناسی نیاز داشتند تا مشتری را در شناخت خصوصیات فرش‌های دستباف راهنمایی کند و در انتخاب به آن‌ها یاری رساند. کاری بود که هم مهارت لازم برای انجامش را داشتم و هم به لطفش می‌توانستم به هزینه شرکت، از شهرهای مختلف ایتالیا بازدید کنم. اما از سوی دیگر، همین حرفه باعث می‌شد برای حضور در کلاس‌های دانشگاه دچار مشکل شوم. باید اعتراف کنم که از هر بیست جلسه، شاید در یک جلسه موفق به حضور می‌شدم! البته رشته‌ای انتخاب کرده بودم که در آن سال‌ها، نه امتحان ورودی داشت و نه حضور اجباری.

‌

در یکی از آن جلساتِ نادر که در کلاس حاضر شدم، متوجه پسری قدکوتاه، تپل، با موهای فرفری و چهره‌ای سبزه و چشم‌گیر شدم که دماغی «کوفته‌ای» داشت و تسبیحی به گردن آویخته بود. نزدیک دختری موبور نشسته بود و در تمام مدت کلاس، زیر گوش او چیزی زمزمه می‌کرد. از حالات صورت دختر بور و چشم‌آبی، کلافگی فریاد می‌زد. تسبیح دور گردن آن پسر، بدجوری من را به تردید انداخت که این یارو اهل کجاست؟!

‌

کلاس که تمام شد، به او نزدیک شدم و شروع به صحبت کردم. همان دو سه کلمه‌ی اول کافی بود تا ایرانی بودنش لو برود. بدون اینکه موضوع را عوض کنم، بقیه حرفم را به فارسی ادامه دادم.

جا خورد! گفت: «ااااااا شما ایرانی هستید؟»

من که دو سال انتظار کشیده بودم تا داغِ تیکه‌ی مرحوم صحرایی را جایی خنک کنم، جواب دادم: «نه، فارسیم خوبه!»

و این‌گونه بود که با آقای محسن، اهل نجف‌آباد، آشنا شدم. محسن شد کلید ارتباط من با جامعه‌ی ایرانیان میلان؛ شناختی که متأسفانه نمی‌توانم بگویم خاطره‌ای خوب یا اثر مثبتی از خود به جای گذاشت. در واقع، این آشنایی چیزی نبود جز مواجهه با همان نقاط ضعف‌های ملی که در ابتدای روایت برشمردم. گویی متوجه شدم این «نظامِ رفتاری» و رذایل جمعی، مستقل از «نظامِ سیاسیِ» حاکم بر ایران است و ما هر کجا که باشیم، این بار را با خود می‌بریم.

‌.........

«یک یادداشت کوتاه: جملات کلیِ این متن، اشاره به «روندهای جمعی و فرهنگی» دارد، نه قضاوتی در مورد تک‌تک افراد. در دنیای واقعیت، استثناها بسیارند و هیچ‌گاه نمی‌توان همه را در یک مجموعه قرار داد. این متن، نقدِ یک «سنت رفتاری» است، نه نفیِ «انسان‌های خوب».»

نقاط ضعف
۰
۱
رضا
رضا
من رکورد از این شاخه به اون شاخه پریدن گنجشک‌ها رو هم شکستم!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید