
یادداشتی در تحلیلِ گذار از بحرانهای ۱۴۰۴ و ضرورتِ جراحیِ الیگارشی
۱. تفاوت در دکترینِ نبرد؛ چرا ایران هدفِ «قطعِ سر» بود؟
جهان مدتهاست نبردِ کلاسیکِ روسیه و اوکراین را به نظاره نشسته است؛ جنگی که در آن گویی نوعی «مصونیتِ سیاسی» برای سران برقرار است. اما در ایران، ما با پدیدهای متفاوت روبرو شدیم. در اسفند ۱۴۰۴، دشمن استراتژیِ «ضربهی قطع سر» (Decapitation Strike) را برگزید. اما پارادوکسِ بزرگ اینجاست: چطور سیستمی که از درون با آفتِ فساد و الیگارشی دستوپنج نرم میکند، در برابر چنین ضربهی هولناکی به زانو در نمیآید؟
پاسخِ این معما در «ماهیتِ ایدئولوژی» نهفته است. برخلافِ نظامهای سیاسیِ متکی بر «ایدههای کپیشده» و بشری، قدرتِ بازدارندگیِ ایران ریشه در ایدئولوژیِ شیعی دارد که فراتر از یک قراردادِ سیاسی، با حقایقِ کائنات و سنتهایِ هستی پیوند خورده است. این «حقیقتِ نامیرا» همان جوهرهای است که حتی در غیبتِ فیزیکیِ رهبران و نخبگان، به کالبدِ جامعه روحِ ایستادگی میدمد و محاسباتِ مادیِ قدرتهایِ اولِ جهان را به بنبست میکشاند.
۲. میراثِ سازندگی و نطفهی الیگارشی
برای فهمِ شکافِ فعلی، باید به دههی ۷۰ بازگشت. پس از آنکه ترورهایِ ابتدایِ انقلاب، نظام را از نخبگانِ تئوریکِ تراز اولی چون بهشتی و مطهری محروم کرد، کشور به سوی مدلی از «اقتصادِ شبهلیبرال» حرکت کرد. مدلی که پوسته را از غرب گرفت اما در تضاد با اقتصاد اسلامی بود که مبنای آن توسط اساتیدی همچون معلم شهید آیتالله مطهری تعریف شده بود ، لذا از حاکمیت قانون و شفافیت تهی بود. نتیجه، تولدِ طبقهی «نوکیسهگانِ متصل به قدرت» یا همان «الیگارشی» شد. جریانی که در دهههای بعد، با تغییرِ چهره و رنگ عوض کردنهای مصلحتی، همواره منافعِ طبقاتی خود را بر آرمانهایِ اصیلِ انقلاب مقدم شمرد.
۳. استعارهی پیوند مغز استخوان:
وضعیتِ امروزِ ایران از دیدگاهِ علومِ طبیعی، شبیه به بیماری است که نیازمندِ «پیوندِ مغز استخوان» است. سیستمِ تولیدِ خونِ قدیمی (مدیریتِ رانتخوار و فاسد) در حوادثِ اخیر به کلی کاراییِ خود را از دست داده است. جراحیِ این ساختار و استقرارِ «سلولهای بنیادی سالم» (نخبگان شایسته، متخصص و وفادار به حقیقتِ انقلاب) یک انتخاب نیست، بلکه تنها راهِ بقاست.
بزرگترین مانعِ این پیوند، تندروهایی هستند که نه شایستگیِ علمی دارند و نه رانتِ تاریخی؛ آنها تنها از فضایِ مهآلودِ «نه جنگ و نه صلح» تغذیه میکنند تا بیکفایتیِ خود را پشتِ شعارهایِ آتشین پنهان کنند.
۴. فرجامِ کار؛ شایستهسالاری یا زوالِ تمدنی؟
ما امروز در یک نقطه عطف ایستادهایم. انتصابِ آیتالله مجتبی خامنهای در فروردین ۱۴۰۵، موقعیتی تاریخی برای یک «جراحیِ از بالا» ایجاد کرده است. کسی که در مکتبِ اصیلِ انقلاب پرورش یافته، اکنون باید «طبیبِ حاذقِ» این پیکرِ خسته باشد.
اگر این اراده برای حذفِ الیگارشی و سپردنِ سکانِ فرهنگ و اقتصاد به «اهلِ فضل و تخصص» شکل نگیرد، بیمِ آن میرود که جامعه به سوی نوعی «مسخشدگیِ جمعی» و بیهدفی حرکت کند؛ جایی که روحِ تمدنیِ ایران در زیرِ بارِ ناکارآمدیها فرسوده شود. ایران ثابت کرد که در «بقا» معجزه میکند، اما برای «بنا کردن»، نیازمندِ خونی تازه و پیوندی مبارک با حقیقتِ شایستهسالاری است.