
من متولد فروردین ۱۳۵۰ هستم؛ وقتی انقلاب شد، سال دوم دبستان بودم. هنوز خاطرات روشنی از اتمسفر جامعهی ایران پیش از انقلاب در ذهن دارم. خوب به خاطر میآورم که آن روزها، اکثر ایرانیها به «چیزی» معتقد بودند؛ شکلی از دینداری ساده و بیآلایش. حضرت علی (ع) برای همه مظهر جوانمردی بود و عشق به حسین (ع) در تار و پود جانشان ریشه داشت. شام غریبان که میشد، فرقی نمیکرد چه کسی در چه مرتبهای از ایمان است؛ همه شمع روشن میکردند و از ته دل زار میزدند. امام رضا (ع) و حضرت معصومه (س) گشایندهی گرههای زندگی همه بودند.
در آن روزگار، مردم با هر ظاهر و پوششی، قلباً مسلمان بودند. عدهای مقید به تمام اصول و فروع بودند و عدهای دیگر، مسلمانی را در «آدم بودن» میدیدند؛ اینکه دروغ نگویند، دزدی نکنند و به کسی ظلم نکنند. حتی کسانی را میشناختم که شاید در رعایت برخی محرمات لغزش داشتند، اما به وقت نماز، با همان حال پریشان دهان آب میکشیدند تا پیوندشان را با خالق قطع نکنند! ایمان، امری درونی و ریشهدار بود؛ چه در رفتار مذهبیهای سنتی و چه در منش کسانی که در قید نمایشِ المانهای مذهبی نبودند اما شاید در «طریق»، مؤمنتر بودند.
سال ۵۸، اکثریت قریب به اتفاق مردم، از طیفهای سنتی گرفته تا آنهایی که با مینیژوپ و موهای میزانپیلیشده به زیارت میرفتند، به جمهوری اسلامی رأی آری دادند. این یک «رأی اعتماد» بزرگ بود؛ برخاسته از ایمانی قلبی و این اطمینان که سیره عاشقان علی (ع)، جز به برپایی «عدالت اجتماعی» ختم نخواهد شد. اما با تصاحب قدرت، آنچه حاصل شد وفاداری به اصول اصیل تشیع نبود.
در این میان، یک حقیقت غیرقابلچشمپوشی وجود دارد: تضاد هویتی میان یک «جمهوری شیعی» در خاورمیانه با وجود رژیمی غاصب و تمامیتخواه در منطقه. و از جهت دیگر ماهیت ضدامپریالیستی انقلاب ۵۷، ناگزیر به آن سوگیری ضدآمریکایی داد که با تسخیر لانه جاسوسی، به عنوان یک پروسه در سیاست خارجی کلید خورد. این دو ویژگی (ضدیت با صهیونیسم و امپریالیسم)، در تحمیل جنگ هشتساله بیتأثیر نبودند. تحریکِ شخصیتی مستبد و جاهطلب مثل صدام حسین، آغازی شد بر جنگی که تمام دنیا در آن علیه ما همپیمان شدند. اما این جنگ برای نظام نوبنیاد، حکم «واکسیناسیون» را داشت؛ نوعی مصونیت در برابر عوامل نابودی، آن هم در سالهایی که کشور همزمان با ترور متفکران بزرگ و مبارزات مسلحانه ضدانقلاب دستوپنجه نرم میکرد. بقای ایران در آن بحرانهای سخت، بدون شک مدیون تفکر شیعیِ همان گروهی بود که هرگز میدان را خالی نکردند.
اما روی دیگر این سکه، تولد تلخ یک «اقتصاد شبهلیبرال فاسد» بود که منجر به خلق یک «الیگارشی ایرانی» شد. چهرهی نفاق و ریا، در پناه حاکمیت ایدئولوژیک، توانست در لایههای اصلی قدرت نفوذ کند. امروز ایران سرسختانه بر مواضع ضدامپریالیستی خود ایستاده و دستاوردهایی نیز داشته که باعث تقویت جریانهای ضدصهیونیستی در جهان شده است، اما در داخل، سوءمدیریتها و رفتارهای استبدادیِ تندروهایی که با لباس دین، عقدههای شخصیتی خود را پنهان کردهاند، ثمرهای جز ظلم به مردم و خصوصاً جوانان نداشته است. عدم صداقت، رانت و فساد نهادینه شده، باعث فروپاشی انضباط مدیریتی و بدگمانی افراطی مردم شده است؛ تا جایی که مردمی که روزی گشایش مشکلاتشان را در مقدسات میدیدند، امروز علت تمام مشکلات را در دین و دینسالاری میجویند.
در نهایت باید گفت که در پایان این مرحله از تنشها و جنگها، نه رژیم غاصب صهیونیستی به سادگی از نقشه محو میشود، نه شیطان بزرگ «آمریکا» تبدیل به فرشته نجات ما خواهد شد، نه آوارگان فلسطینی به خانه بازمیگردند و نه جمهوری اسلامی از سیاستهای خود چشمپوشی میکند. اما تعلیمات شیعی به ما میآموزند که حصول عدالت جهانی و تحقق کامل این آرمانهای بزرگ، در گرو ظهور حضرت قائم (عج) است، و مسئولیت مسلمان مصلحی که امروز صاحب قدرت و حاکمیت است، چیز دیگری است!
وظیفهی امروز حاکمیت، بازگرداندن اعتماد ازدسترفتهی مردم و تلاش برای ایجاد جامعهای سالم و شایسته کرامات انسانی است؛ جامعهای که بتواند نسلی با همان ایمان قلبی و اصیل (که امروز نخنما و بی اعتبار شده) پرورش دهد. از جامعهای که هر روز بیشتر در ترس از گرسنگی و فقر فرو میرود، نباید انتظاری جز فرارِ آنان که توان گریختن دارند، فرسودگی و انقراض تدریجی شریفان و پرورشِ خیل عظیمی از بزهکاران و تبهکاران در سطوح مختلف داشت. آرمانهای بزرگ، بر شانههای لرزانِ یک جامعهی فقیر و بدبین استوار نخواهند ماند.
---