داستان ادامه دار:‌«آینه های رنگی قسمت دوم»

قسمت ۲

مادلین از وقتی به یاد داشت در خانه شان کنار دریاچه زلال سبز رنگ، فقط زمزمه های زنانه می شنید و مادر، تنها به لباس های زنانه در آب دریاچه چنگ میزد. در آشپزخانه گرم و کوچک شان، بر سر میز صبحانه و نهار و شام، فقط او بود و مادر.

۱۲ ساله بود که فکر کرد شاید روزی لبخند ش مانند لبخند مادر طلایی شود، همان قدر خیره کننده و براق. تاب موهای مادر حتی دل کوچک مادلین را هم می لرزاند و او هر بار که در آب زلال دریاچه به خودش و موهای قرمزش زل میزد فکر میکرد که بالاخره روزی او هم مانند مادر گیسوی پر پشت و براق و تابدار خواهد داشت.

«‌تو هدیه ای بودی از طرف یک شاپرک کوچولو، که تو دل یک مروارید شفاف پناهت داده بود و یک روز رسوند به دست من. قشنگترین مروارید دنیا. »‌ تعریف مادر در برابر سوال های بی انتهای مادلین تا سالها به همین جمله ختم میشد. و مادلین هیچ وقت نفهمید که خانواده کوچکش یک نفر را کم دارد.

مه لقاء ۱۲ ساله بود که خواب دخترکی را دید اسیر در مرواریدی شفاف. دخترک انگار فریاد میزد. انگار به دیواره های مروارید می کوفت. با هق هق گریه خودش از خواب پرید و کورمال کورمال خزید به رختخواب ماجان.

ماجان هیچ وقت با مه لقاء درباره گریه های شبانه حرفی نمی زد. اما در عمق نگاه پیرزن نگرانی بود که مه لقاء تا سالها، شاید تا ابد، نفهمید.

مه لقا ۱۳ ساله بود که مطمئن شد این بار دومی است که به این جهان تبعید شده است؛ بار دومی است که با خنده، گریه، شادی، ناراحتی ، ترس و کابوس از نو آشنا می شود.

صبحی که با کابوس جسم بی جان و باد کرده مادلین در دریاچه سبز رنگ بیدار شد، نگاهش دیگر نگاه دخترکی نوجوان نبود. ابروان پیوسته اش، پیوسته تر از همیشه و چشمانش بلوغی زودرس را فریاد میزد.

ماجان خیلی پیش تر از باقی اهالی خانه نگاه مه لقاء را دید. لرزشی که به بدن چروکیده اش افتاد آمیخته ای از ترس و استیصال بود.

از آن پس، مه لقاء میخوابید تا بفهمد چه بر سر مادلین آمده؛ نه، نه...می خوابید تا بفهمد چه بر سر خودش در زندگی دیگر آمده.

خواب اگر برای اهالی خانه اجباری بود خوشایند، برای مه لقاء کنکاشی بود اضطراری برای گمشده ای که شاید هیچ وقت نمی توانست پیدایش کند.

موهای فرفری قرمز که سال ها و هر شب به خواب مه لقاء می آمد، هر بار گوشه ای از زندگی مادلین را نشان می داد. مادلینی که در بیشه زار پشت خانه می دوید. مادلینی که با لباسی صورتی رنگ از شاخه های درخت کهن سال پشت دریاچه بالا می رفت و فقط به فریاد های مادر می خندید. مادلینی که می ترسید، می خندید، گریه میکرد...زندگی میکرد. اما از ۱۳ سالگی به بعد و تا سالها، مه لقاء تنها یک خواب میدید.

خودش را میدید ، نشسته در کنار دریاچه زلال سبزرنگ. نگاهش خیره به مادلین بود که با لباسی آبی رنگ، یقه توری سفید و کفش های چرمی مشکی و موهایی که در باد ملایم می رقصید، در سمت دیگر دریاچه ایستاده بود و بدون کلام، فقط نگاه می کرد. گاهی به مه لقاء، گاهی به آسمان و بیشتر به دریاچه.

وقتی خواب های طولانی شبانه و چرت های طولانی تر عصرگاهی جوابی برای سوال های بی انتهایش نشد، مه لقاء تصمیم گرفت در بیداری جستجو کند. و ماجان این بار خیره به حلقه های سیاه زیر چشمان دخترک از نگرانی لب می گزید.

بیرون و پشت دیوار های خانه، شعار آزادی و برابری کم کم و آهسته آهسته بلند میشد. شعله های انقلاب دامان اهالی شهر را گرفت. از هر گوشه شعاری بود و فریادی. غرشی بود و صدای تیری و ندای آزادی که برای همیشه خاموش میشد. وقتی مبارزات، جان حاج آقا، پدر مه لقاء را گرفت و اهالی خانه را تا ابد سیاه پوش کرد، خواب های طولانی، بار دیگر همدم مه لقاء شد؛ خواب هایی نا آرام و مشوش و آشنا.

پشت دیوارهای خانه مردم مشروطه می خواستند و در خانه، مه لقاء مجبور شد تن به استبدادی بدهد که برای دخترکی به سن او لازم بود و به گفته ماجان «حتی کمی دیر.»

چند ماهی از عروسی و کل کشیدن و «عروس جان و داماد جان» گذشته بود که خوابی به سراغ مه لقاء آمد.

خوابی که در آن مادلینی نبود. خانه ای هم نبود. فقط دریاچه سبزرنگ بود.

در خواب، زنی با گیسوانی سیاه و پرپشت رو به دریاچه چمباتمه زده بود. تاب موهای زن دلربا بود و نگاهش خیره مانده بود به آب دریاچه.

مه لقاء پاورچین به زن نزدیک شد. کنارش نشست و زل زد به نقطه ای که زن بهش خیره مانده بود.

موهای قرمز فرفری در تلاطم آرام آب تیره تر به نظر می آمدند.

نه...نه...نه...

«فکر میکنی برای چه دوباره زاده شدی؟»‌ زن با صدایی لرزان پرسید. «آسمان گاهی به گناه کاران ترحم میکند. گاهی به برخی اجازه میدهد که به دنیا باز گردند تا بتوانند گناهان شان را پاک کنند.»‌ زن نگاهش همچنان خیره به آب بود.

مه لقاء چیزی را فریاد زد. شاید نامی بود. شاید فقط هق هق گریه بود. اما صدایی از گلویش خارج نمیشد.

«تو هم یکی از اون گناه کاران. به تو هم ترحم شده. ای کاش نمیشد.»‌ زن هنوز به آب نگاه میکرد.

مه لقاء سعی کرد چشمهایش را ببندد، دلش می خواست کور شود. اما انگار پلک هایش به بالای چشم دوخته شده بودند.

بسته شو...خواهش میکنم بگذار چشمانم را ببندم.

التماسش را شنونده ای نبود و نگاهش خشک شد به جسم بی جان و بادکرده مادلین بر روی آب.

دستان زن خیس بود و متورم. لباسش هم.

مه لقا به دستان خودش خیره شد.

خیس بودند و از لباسش، قطره قطره آب می چکید.

ادامه دارد...

Image by: Weekend Creative
Image by: Weekend Creative

www.instagram.com/g.0.l.a.k

www.golak.ca