داستان ادامه دار:‌ «آینه های رنگی قسمت ششم»

قسمت ۶

Image by: Kaddy Woerl
Image by: Kaddy Woerl

خاطرم نیست ماجان وقتی می رفت بهم چی گفت. فقط نگاه خالی از زندگی اش را خاطرم هست.

آخرین کلامش را هم یادم نیست. پیرزن چند غروبی بعد از آن روز کذایی، روزی که گذشته های در هم تنیده مان برملا شد، بقچه کوچکی بست و از خانه رفت و دیگر باز نگشت.

غم گذشته ای که حالا خاطراتش به ذهن و دلمان هجوم می آورد آنقدر زیاد بود که حتی شکم برآمده من نمی توانست از سنگینی اش بکاهد. فرخ انگار لال شده بود. نه غذا می خورد، نه می خوابید و نه حرف می زد.

و من کورمال کورمال، در تاریکی وجودم، به دنبال گمشده ای می گشتم.

مادلین کوچکم...

آنچه را که قبلا در خواب میدیدم ، حالا در بیداری میدیدم؛ هر بار نگاهم به فرخ می افتاد ، هر بار که به شکم برجسته ام دست می کشیدم.

میدیدم که آلبرت دستانم را می فشارد و تکرار میکند:‌ «من برای بردن هر دوی شما برمی گردم.»

به یاد می آوردم که ماه ها قبل از به دنیا آمدن مادلین، روزی رفت و دیگر هیچ وقت بازنگشت. و من، رسوا شده و شکسته دل، به کوچکی دل بستم که پرزهای قرمز روی سرش برایم یادآور بی مهری پدرش بود.

روزهایم، در کسوت مه لقاء، به هذیان می گذشت. هر بار که موهای قرمز مادلین، آشفته در میان آب را به یاد می آوردم، دلم می خواست قلبم را از سینه بکنم و اینقدر فشار بدهم تا جان از تنم و گناه از روحم بیرون برود. شب هایم، در لباس آن زن دیگر، به مغفرت طلبیدن و بخشش گناهم می گذشت.

در خواب میدیدم که مادربزرگ آلبرت به من می گوید که بچه ام نفرین شده است. نفرینی که آلبرت را در به در کرد و خانواده اش را محکوم به نبودش.

روزی که در حوضچه کوچک حیاط اندرونی، به رقص ماهی های طلایی خیره شده بودم، به یاد آوردم که سیاهی چگونه روحم را تسخیر کرده بود؛ عقلم را ستانده بود و در انتها دیگر نه عقلی بود و نه دلی...مادلینم را با دستان خودم در رودخانه عمیق سبز رنگ خفه کردم؛ انگار صدایی در گوشم میگفت که اگر مادلین نباشد، آلبرت باز خواهد گشت. انگار میگفت که من فقط لایق داشتن یکی از آنها در کنارم می باشم.

فرخ کنارم نشست. نگاهش مات بود و ریش چند روزه ای صورتش را خسته و پیر کرده بود. از من خواست که برایش هر آنچه را که به یاد می آورم تعریف کنم.

« من هیچ خاطره ای از زمانی که تو را ترک کردم...انگار همان روز مردم، نیست شدم.» چشمانش اشکی شد و پس از روزها سکوت، به هق هق افتاد.

« می ترسیدم مادربزرگ هر دوی شما را از من بگیرد. فکر میکردم با گم شدن من دست از جست و جو بر میدارند و بعد، من می توانم هر دوی شما را به جایی دور دست ببرم.»‌ صدای فرخ می لرزید.

به میان حرفش پریدم: «وقتی رفتی مادربزرگ به دیدنم آمد. اوایل از تو می پرسید، فکر میکرد من میدانم که کجایی.»

چهره مادربزرگ آلبرت پیش چشمانم نقش بست. پیرزنی با نگاهی موقر، گردنی باریک و جثه ای فاخر.

«کم کم رفتارش عوض شد. دیگر از تو چیزی نمی پرسید. انگار خودش فهمیده بود که کجایی. نقطه پایانی برای من جسد بادکرده مادلین روی آب است...» نفس هایم به شماره افتاد. بچه درون شکمم لگدی زد. از زور درد خم شدم. از درد به خودم پیچیدم. انگار چیزی از وجودم کنده شد.

فرخ فریادی کشید و اهالی خانه را به کمک طلبید.

چشمانم سیاهی رفت. خون دامن آبی ام را رنگین کرد. نگاهم گره خورد به شیشه های رنگی درب عمارت؛ انگاری آینه های ریزی بودند. آینه های رنگی.

ای وای...بچه ام...بچه...

ادامه دارد...

www.instagram.com/g.0.l.a.k/

www.golak.ca