داستان کوتاه: «اینجا خبری نیست»


اون روز، آسمان و زمین یک حالی داشت که انگار زمان، جایی، شاید در یک دنیای موازی، متوقف شده بود.

ساعت روی ۹:۴۰ دقیقه خشک شده بود و عقربه ها سرجایشان تیک تیک میکردن.

پا کشان میرفتم. هوا نه سرد بود نه گرم. نه شرجی، نه خشک. هیچی نبود. انگار در خلاء‌ قدم می زدم. انگار به پاهام وزنه ای وصل بود. آدم های شهر آهسته قدم برمی داشتن. غبار خستگی روی تن همه نشسته بود. به مردی تنه زدم. نگاهش کردم. او هم. بی حرفی رد شدیم.

از کوچه دوم میان بر زدم. راهم را باید کوتاه میکردم، چون پای رفتنم نبود.

۹:۴۰ دقیقه.

وقتی از کنار در بلند فلزی رد میشدم، انگار وزنه ای به پاهام وصل شد. ماه ها بود ازهمین کوچه گذر میکردم؛ از کنار همین در رد میشدم. این چه حسی بود؟

هوا شرجی شد، انگاری گرم هم شد. چرا پای رفتن نداشتم؟‌ روبروی در مکث کردم، درست وسط ازدحام کوچه، با آدمهایی که کورمال و آهسته میرفتن.

دیدمش که میان تاریک روشنی کوچه پشت در، ایستاده بود. مثل مجسمه. ولی نه...مجسمه ها نفس نمی کشن.

قدش کوتاه بود. خیلی کوتاه. به کوتاهی خودم وقتی ۷ ساله بودم. به موهای دم موشی اش روبان بنفش زده بود. قفل پاهام سنگینتر شد. پیراهن یقه توری اش را انگاری برعکس پوشیده بود. دکمه های پشت لباس مثل مانتو، جلوش قرار گرفته بود. قفل پاهام سنگینتر شد. هوا هم.

۹:۴۰ دقیقه.

دستاشو بهم چسبونده بود. داشت دعا میکرد؟ ولی نه...نگاهش انگار به من بود.

بچه ای دوان دوان رد شد و بهم تنه زد. من حتی از جام تکون نخوردم. پس چرا من نمی تونستم بدوم؟ چرا نمی تونستم فرار کنم؟

دخترک مستقیم به من زل زده بود و من گریزی از نگاه بی احساسش نداشتم. هوا عوض شد. سنگین شد. کم کم حس خفگی بهم دست داد.

۹:۴۰ دقیقه.

دخترک، خودم بودم. زمانی که قدم کوتاه بود و با اصرار، لباس های قشنگم را زشت می پوشیدم تا احساس بلندی کنم.

نگاهش اینقدر بی احساس بود که فکر کردم شاید مرده. چشمانم به تاریکی کوچه پشت در عادت کرد و سیاهی دور چشمان دخترک را دیدم. قفل پاهام چرا باز نمیشد؟ ساعت هنوز هم ۹:۴۰ دقیقه بود.

چند قدمی اومد جلو. زیر پاهاش، صدای خش خش برگ های خشک می اومد. به زمین نگاه کردم. برگی نبود.

اومد جلوتر. پسر بچه ای هیاهو کنان از کنارم رد شد. این بچه ها چطور می تونستن جیغ بزنن؟ چطور می تونستن بدون؟

دلم می خواست فریاد بزنم. دهانم را باز کردم. اما دریغ. صدام در اعماق وجودم گم شد.

گفت: «بیخودی تلاش نکن. در این شهر آدم ها فریاد نمیزنن.»

صداش، صدای هفت سالگی من نبود. صدای جا افتاده پیرزنی بود که سالها سیگار به لب داشته.

پیاده ها رد میشدن. خسته و دلمرده. انگار روی شهر خاک مرگ ریخته بودن. هیاهویی به گوشم رسید. بچه هایی بودن که دوان دوان می آمدن. دختر و پسر دم موشی داشتن و لباسهای قشنگشون رو زشت پوشیده بودن. قفل پاهام باز شد. به پشت در نگاه کردم. دخترک همچنان با نگاه خالی بهم زل زده بود.

۹:۴۱ دقیقه.

حالا، سالهاست که از کنار در می گذرم. دخترک همچنان آنجاست. ایستاده در میان تاریک روشنی کوچه پشت در. همیشه ۷ ساله مونده. با قد کوتاه و چشمهای خالی. از پشت در، صدای هیاهوی بچه ها هنوز شنیده میشه.

شاید من در ۷ سالگی، در دنیای موازی، مرده بودم.

www.instagram.com/g.0.l.a.k/


www.golak.ca

Image by: Rattapon Pirat
Image by: Rattapon Pirat