داستان: «به من نگاه کن»

داستان کوتاه

سر میزی درست وسط کافه نشسته بود و نگاهش خیری به فنجون کوچک سبز بود. شاید هم به دستاش خیره شده بود.

نمی دونم در مدل نشستنش چی بود که ناخوادآگاه چند بار نگاهم بهش پرت شد؛ طول کشید تا فهمیدم خیلی وقت هست که بهش زل زدم. خجالت کشیدم،  اما زن در دنیای خودش بود.

و من چقدر دلم میخواست بدونم اون دنیا کجاست.

مدل گردنش، اون طوری که کمی به سمت راست خم شده بود و موهای کوتاه رنگ شده اش که با تابی غمگین روی پیشونیش انداخته بود، برام یادآور یکروز سرد پاییزی بود. وقتی از غصه امتحان ریاضی روز بعد تو سر زنان زل میزدم به کتاب تمیز و دفتر تمیزترم؛ انگار می خواستم با باز نکردن دفتر و کتاب و همیشه نو نگه داشتنشون، اعتراضم رو به اون همه اعداد و ارقام نشون بدم.

زن حتی سرش رو بلند نکرد تا به گارسون جوونی که بالای سرش ظاهر شد نگاه کنه. انگار دنیایش محدود بود به اون میز کوچک فلزی، فنجون کوچک سبز و دستهای ظریفش.

دلم پر میکشید که برم پیشش، دستاشو محکم بگیرم و بهش بگم گور بابای دنیا. ناراحت چی هستی؟ بیا با هم یک کیک گردویی بخوریم و بخندیم به احمقانه بودن دنیا.

زن فنجون رو به لبانش نزدیک کرد و جرعه ای کوچک نوشید. قیافه اش لحظه ای درهم شد و من نتونستم به چین دادن دماغش نخندم. دماغش عقابی بود، با یک انحنای ظریف. تا به حال بینی به اون زیبایی ندیده بودم.

صدای خنده آروم من حواس زن رو پرت و کرد و بالاخره نگاهش به سمت من چرخید.

خشکش زد. خشکم زد.

زن انگار سالها بود که در همون نقطه نشسته بود و من، انگار که‌ به خودم از دریچه چشم دیگری نگاه میکردم.

از خواب پریدم. کتاب تمیز ریاضی افتاده بود روی شکمم و چند برگ از دفترچه تمیزم زیر بدنم تا خورده بود.


Image by: Kristina Bustamante
Image by: Kristina Bustamante



www.instagram/g.0.l.a.k/

www.golak.ca