امروز صبح که بیدار شدم، همه هنوز خواب بودند.
خانه تاریک و ساکت بود...
از فرصت استفاده کردم و مدیتیشن کردم؛

چند دقیقهی آرام که ذهنم را از شلوغی روزهای قبل شست.
بعد، گرسنگی به سراغم آمد.
نگاهم به قابلمهی آش دوغِ محلیِ مامان افتاد —
بخار سفیدش هنوز بالا میرفت و ظرف سیر داغ و پیاز داغ کنار اجاق، بوی زندگی میداد.
نور نرمی از پنجره افتاده بود روی فرش،
بهانهای شد برای گرفتن اولین عکسِ امروز.

هوا کمی سرد بود، مامان بیدار شد.
با هم رفتیم حیاط، بلال درست کردیم و خندیدیم.

بعد چند آهنگ انگیزشی گوش کردم و سراغ آبرنگهایم رفتم.
برای خواهرزادهام چند نقاشی رنگی کشیدم،

و وقتی آمد و دیدشان، آنقدر ذوق کرد که خستگی از دلم رفت.
در خانه بوی ناهار میپیچید،
مامان مشغول آشپزی بود و من داشتم چند فیلم جدید دانلود میکردم.

در آیینه به خودم نگاه کردم و لبخند زدم.
با خودم گفتم:
گاهی لازم نیست کارِ بزرگی بکنی تا حسِ خوب پیدا کنی...
گاهی شادی در همین بهانههای کوچک پنهان شده —
در بوی پیاز داغ، لبخند یک کودک، نور آفتاب و صدای نفس کشیدنِ خانه.
✨ زندگی، از همین بهانههای کوچک ساخته میشود. 🌿
۱۶ابان ۱۴۰۴