
داشتم به مفهوم زندگی فکر میکردم.
به رنجهایم، به کاستیهایم.
به این فکر میکردم که امروز هیچ کاری نکردهام.
بعد فهمیدم شاید بخشِ بزرگی از رنجهایم از همینجا میآید —
از اینکه فکر میکنم باید کاری میکردم و از آن عقب ماندهام.
مثلاً در خانهی روستایی قدیمیمان نشستهام و
حسرتِ خانهای لوکس را میخورم که هنوز ندارم.
حرصِ ماشینی را میخورم که با آن نگشتهام،
و نگرانِ شغلی هستم که مبادا از دستش بدهم...
اما امروز، وسط همین فکرها از خودم پرسیدم:
این توقعاتی که من از خودم دارم — آیا خدا هم از من دارد؟
او مرا در همین زندگی قرار داده،
پس چرا من خیال میکنم باید در زندگی دیگری باشم تا شاد شوم؟
چرا فکر میکنم همهچیز باید عوض شود تا تازه شروع کنم به زیستن؟
در همین رفتوبرگشتهای ذهنی، یادِ کلاسِ پیشدبستانیام افتادم...
آن روزها، به هرکداممان یک تکه خمیرِ بازی میدادند.
نه کسی انتظار داشت مجسمهساز باشیم،
نه کسی میپرسید چرا چیزی از مجسمهسازی نمیدانید.
فقط قرار بود به خمیر شکلی بدهیم —
هرطور که میخواستیم، زشت یا زیبا، منطقی یا بیمنطق.
خمیرِ هرکس رنگِ خودش را داشت.
هیچکس نمیتوانست خمیرِ دیگری را بردارد،
و هیچکس بابتِ ساختهاش سرزنش نمیشد.
حالا فکر میکنم بازیِ زندگی هم همین است.
فکر کن و ببین با آنچه داری، چه میتوانی بسازی.
قرار نیست تمامِ خمیرهای دنیا مالِ تو باشد،
قرار نیست مثلِ دیگری بسازی.
تنها چیزی که هست،
خمیریست در دستانِ تو...
و انتخابی که میکنی برای شکل دادنش.
از همین حالا تمرکزت را بگذار روی داشتههایت
و در همینجایی که هستی،
زیباتر زندگی کن. 🌿
...
۱۴ آبان ۱۴۰۴