
خوابِ تو ...
توی زندانِ تنم،
خندهکنان میرقصم.
من تنی پُر زِ تَبم، عشق!
برو از بَرِ من.
تو فقط ظاهرِ رقصانِ مرا میبینی؛
و چه دانی که چهها میگذرد
در سرِ من؟
هرکسی خندهبهلب،
فارغ از احوالِ تن است؛
هرکسی، مست و خرامان شده و میرقصد.
یک شبِ سرد،
به تنهاییِ خود خو کرده؛
پس از آن،
غصّه زِ احوالِ بدش میترسد.
بس که زخم از تَبَر و گرزِ گَران من خوردم؛
بس که هی طعنه و نیش
از دگران من خوردم؛
بس که رنجیدم و نالیدم
و یاری نشنید—
عاقبت
تن به جنون داده
و در خود مُردم.
هرکسی مُرد به خود،
از دگران غافل شد.
از نگاهِ همگان،
دربهدری… جاهل شد.
هَرکَسی توی خودش
زندگی آغاز کند،
قطعِ امید کند از همگان—
عاقل شد…
و تو ای عشق!
امیدت به خدا باشد و بس.
نشود خاکِ تنم
از تو جدا باشد و بس.
خاکِ آتشزده را
عشق مداوا بشود؛
هی زِ تو سوختنم
نغمه و آوا بشود.
دلم از آتشِ تو پُر شود—
هی بزنم…
سوزشِ غم
به سر و کول خیابان افتد.
چو خلیل،
آتشی از گُل تو
برایم بفرست؛
من چو مجنون،
همه کارم
به بیابان افتد.
آه!
که میخوانم و کجفهمم
و میاندیشم
که سراسر،
همه احوالِ تو را فهمیدم.
لعنتی شعر!
دگر قائله را میبندم؛
چون فقط
رقصکنان
خوابِ تو را میدیدم…