امروز، وقتی در حیاط پیادهروی میکردم،
"امید" را دیدم...
وقتی پیچکها کنار دیواری خسته، قد میکشیدند.

غرقِ امید بودم که "عشق" را دیدم —
به شکل گنجشکی کوچک،
که روی شاخهای نشسته بود و خودش را در آفتاب میتکاند.
تا خواستم دوربینم را بردارم و عکسش را بگیرم،
پرید... و آنگاه "حسرت" را دیدم.
نگاهم به شاخههای سبزِ درخت توت افتاد،

و "انتظار" را دیدم،
وقتی با خودم گفتم:
«شاید امسال توتها ثمر بدهند...»
بعد از پیادهروی، با دلی آرام و لبخندی ریز،
به اتاقم برگشتم.
طرحی دیدم و یادِ عرفان، خواهرزادهام، افتادم.
با ماژیک شروع به کشیدن کردم

وقتی نقاشی را دید و خندید،
"شادی" را دیدم.
خواهرم باقلهگندم پخته بود.

وقتی دانهی گرمِ باقله را در دهان گذاشتم،
ناگهان فهمیدم —
همهی این لحظههای کوچک،
تمامِ امیدها و حسرتها،
در کنار هم نامی دارند: زندگی.
و من امروز، میانِ بوی خاک و صدای خنده و نورِ آفتاب،
نه فقط زندگی را دیدم،
بلکه آن را زیستم. 🌾