عصرهای پاییز، بوی خاصی دارند...
بویی شبیه چای تازهدم، قند نیمهحلشده در فنجان، و لبخند بیدلیلی که گوشهی دلت جا میماند.
بیرون، باد لای برگهای زرد میپیچد و پیچکهای سبز مامان هنوز روی گلدان ایستادهاند،

انگار هیچ فصلی توان خاموشکردن امیدشان را ندارد.
من نشستهام کنار بخار چای، و صدای آرام قلقل عدسی از آشپزخانه میآید.
فکر میکنم به روزهایی که تلخ بودند و شیرین گذشتند،
به لحظههایی که ساده بودند، اما ماندگار شدند.
زندگی هم مثل همین فنجان چای است،
گاهی با طعم قند، گاهی با تهمزهی تلخی…
اما در هر دو حال، گرم است و زنده.
و من، میان بخار چای و نور کمرنگ چراغ،
به این فکر میکنم که شاید راز آرامش همین باشد —
دیدن سبزیِ پیچکها،
حتی وقتی فصل زرد است… 🍃
آبان ۱۴۰۴