صبح از خواب بیدار شدم و دیدم ساعت ۱۰ ،ولی همه هنوز خواب بودنو،مخصوصا مامان!
پس مجبور شدم خودم صبحانه رو اماده کنم ...
شاید یکسالی میشه که اصلا اشپزی نکردم!
اما
(سیب زمینی ها رو نگینی کردمو کمی تفت دادم یکم ک سرخ شد پیاز های نگینی رو اضافه کردم و اجازه دادم باهم سرخ بشن ،بعد تخم مرغ هارو توی ظرف دیگه با فلفل و نمک و زردچوبه هم زدم و شعله رو کم کردن تا تخم مرغا بپزه ،اخر کار پنیر پیتزا ریختم روش و با شعله کم آب شد...)
نه اینکه خیلی سرحال باشم و روحیه ی عالی داشته باشم ،نه ...فقط حسابی گشنم بود🫠
بعد از صبحانه رفتم اتاقم ک مامان با دو فنجون چای بابونه اومد سراغم .خلاصه ک دمنوش هم خوردیم و رفت ک ناهار درست کنه .
منم طبق عادت منتظر پیام دوست مجازی بودم .ولی گفته بود که امروز کار داره و تا عصر نمیتونه پیام بده .
پس خودمو با گوشیم سرگرم کردم ،توی روبینو میگشتم بعد ی پیج جوراب ب چشمم خورد و ی جوراب خوشگل ازش سفارش دادم .
بعدش رفتم تو مایکت ،دیروز سریال "دراغوش سرندیپیتی"رو تموم کردم ،امروز دنبال ی سریال کره ای جالب میگشتم که تصمیم گرفتم"دهکده ساحلی چاچا"رو ببینم ،فعلا یک قسمتشو دیدم جالب بود
نه اینکه خیلی خوش و اروم و بی دغدغه باشما ،نه ...
مجبور بودم بگذرونم ...
سریال ک تموم شد خوابم گرفت
دراز کشیدم روی تشک نرمم و پتوی عزیزم رو کشیدم روم (عاشق خواب و رختخوابم) بعد چشمامو بستم
به این فکر کردم که شاید این اخرین باری باشه که چشامو میبندم ،شاید توی خواب بمیرمد،شاید تو ی دنیای دیگه از خواب بیدار شم ...وقتی این فکرارو میکردم مغزم پر از پروانه های رنگی شده بود ...
برای چند لحظه واقعا سبک و خوشحال شدم ،از فکر کردن به اینکه همه چی تموم میشه ...
توی همین فکرا بودم که خوابم برد ...
چند ساعت بعد متاسفانه از خواب بیدار شدم و همه چی هنوز ادامه داشت.
ساعت ۱۴:۰۰شده بود ،همه خواب بودن و خونه تاریک بود .رفتم سرگاز و در قابلمه رو برداشتم ،ماکارونی با سیب زمینی (همین الان ک گفتم باز گشنم شد)در یخچال و باز کردم تا شاید ماست پیدا کنم ولی یه کاسه سالاد شیرازی اونجا بود ...جاتون خالی خوشمزه بود
دوباره تنها برگشتم تو اتاقم و تنهایی و بی حوصلگی ...
توی همین فکر ها بودم ک سکسکه گرفتم ...
هنوز از دوست مجازی خبری نشده
دوست دارم باز بخوابم
ولی
دیگه بیدار نشم !