شبهای شهر برای او همیشه زندهتر از روزها بود، نورهای رنگی، صدای موسیقی و دوستانی که هر لحظه دنبال
بهانهای برای خندیدن بودند.
همهچیز شبیه موجی بود که او را با خود میبرد؛ موجی که مدتها بود خودش را در آن رها کرده بود با این حال هر
وقت با خودش خلوت میکرد، تابِ تحمل سکوت را نداشت ، انگار به این رهایی در دلِ امواج زندگی خو گرفته بود؛
جشنهای هفتگی، خیابانگردیهای شبانه، قمار در کافهها و خرید لباس از فروشگاههای برند، فقط برای ساکت کردن
حوصلهای که مدام سر میرفت.
او ثانیهها را آرامآرام با تهِ زبالهدانِ عمرش آشتی میداد. آن شب هم همراه دوستانش در کافه نشسته بودند.
به لطف مهارتی که در اشارههای چشمی با دوستانش پیدا کرده بود،
با تقلب تعدادی زیادی سکه از میز قمار برده بود. مردِ بازنده، بهتزده و خشمگین، با کوبیدن محکم در، کافه را ترک
کرد.
وقتی از کافه بیرون آمدند، قرار شد برای جشن گرفتن این پیروزی به خانه او بروند.
درِ ماشینش را باز کرد تا بنشیند که صدایی توجهش را جلب کرد.
صدایی خسته و خشدار، اما عجیب آشنا.
«پسرم… پسرم…». اطرافش را نگاه کرد،انگار صدا از آن سوی خیابان میآمد.
رو به دوستانش کرد و گفت: «بچهها، یک لحظه صبر کنید، الان برمیگردم.». با تعجب پرسیدند: «کجا میری؟». گفت: «زود میام.»
کیسه سکه هایی که از میز شرطبندی برده بود را به داشبورد انداخت و به آن سمت خیابان رفت
, پیرمردی را دید ،
چهرهای چروکیده و آرام
ریشهایی بلند و سفید
لباسهایی که انگار سالها رنگِ نو به خود ندیده بودند
دست در جیبش کرد ،
یک سکه طلا قر و تاب دار که به دلیل معیوب بودن در میز قمار پذیرفته نشده بود در جیبش جامانده بود و گفت:
«بیا پیرمرد… امشب شب پیروزی منه. خیلی خوششانسی که تو هم توی شیرینی من شریک شدی.»
پیرمرد اما هیچ توجهی به حرفهایش نکرد. دستش را آرام روی پیشانی سمت راست پسر گذاشت و گفت:
«چه بلایی سر خودت آوردی؟
چه سوختگی شدیدی….
تقریباً چیزی ازت باقی نمونده.»
از حرف های مبهم پیرمرد از درون یخ کرد
درحال که ترس و سرما وجودش را می لرزاند
با صدایی لرزان فریاد زد:
«تو دیوونهای… تو دیوونهای! پیرمرد لعنتی!». و شروع کرد به دویدن سمت ماشینش.
در میان خیابان، یک ماشین اسپورت مشکی با سرعت زیادی به او نزدیک میشد.
راننده فرصتی برای کم کردن سرعت نداشت. برخورد، شدید و ناگهانی بود....
پایان قسمت اول

.