ذهنِ مُردهام آوایِ هیچ کلامی ندارد. مدّتیست میخواهم بنویسم، از درد بنویسم، امّا حسِ رنج از یاختههای کبودم پای گریز برداشته؛ ردّپا هست، ولی پای نه. همان یادگار هم چون ورق عکس، رنگ پرانده؛ وهمی که لطفِ رخش وقتی نماید و باقی نهاند.
بنا به جبر مستبدم، هزارانبار یا بیش از این هزارارقام، از تمامِ روح خود بانگِ تقلا برداشتهام؛ تقلا نه برای نفسی اضافهتر، که برایِ موعدِ مرگ واپسین: «خدایا، دیگر کی این زندگی سیاه من تمام میشود؟ چرا این کابوس به پایان نمیرسد؟ دیگر چهقدر جان باید بدهم؟» شاید از رنج فقط همین به خاطرم باشد. «کابوس» بیهوده نگفتم؛ بسیارمرتبه بهخیالِ خواب خود را به رگبارِ کتک بسته بودم تا سر از این شلاقهای روزگار بردارم. از تو چه پوشانم، در روانم رونگاشتی از هزار بَدَلِ اَسَفش هنوز خون میتپاند. ایکاش یکی گوید که همهعمرم بهجز یک رویای آشفته نبوده است، نخواهد گفت امّا. بیشمار تلاشم بر یارای زندگانی نَفُزود، گویا فقط سِر کرده باشدم کمی؛ پس گوشِ هرچه نصیحت و پند و رجای واهی بریدهام... ایکاش دیگران بدانند سرطانِ مَرَض هیچ حاصلی جز بیثمری ندارد، چونان خفته البته که هوش این حروف نمییابند.
عنوانِ گزیده برای نوشتهام سطور بیشتر میطلبد؛ امّا کابوس تا آنجا حد گذرانده که هنگامِ نوشتن بهدفعات قصدِ روانم کرده بود، بهگمان چهلدقیقهایست اسیرِ این صفحهٔ پیشنویس ویرگولم. اوج گسیختنام اکنون؛ دیگر تمنای واژه نمیبرم. همین.