کوژ آمدست این چشم، دوش
شامی همهروز بود و این شب
خیالش نیست بنشیند
خوفِ کابوس ربوده هوش
نه مدهوش، که دارم خویش
تنِ بیسر چه کنی، ولی؟
گریبان، پویشی
و اطراف را، پرسشی
هیچ نیافتم ربوده را
یعنی کجاست او؟ کجاست؟
هرسوی خموش، میگویم لال
زبانِ گُم، دل گویا
جانِ رفته هم غم گرفته جای
دریغ انگار عهد کرده با اینجا
میخروشد خون ناگاه:
«اینجاست او، اینجاست...»