ویرگول
ورودثبت نام
غمسار
غمسارشبِ تاریک و بیمِ موج و گردابی چنین هایل/ کجا دانند حالِ ما، سبکباران ساحل‌ها؟
غمسار
غمسار
خواندن ۱ دقیقه·۹ روز پیش

و چرا ای که نمی‌دانمت؟

...

عجب عروسک خیمه‌شب‌بازی‌ام، که زبان برآورده و عقل دریافته؛ مدام خَِم روزگار و خَرِ خوش‌خط‌وخال که چه بگویم، جزامیِ هرچه دیو و دد شده است. من همان پینوکیوئم، سخت و سرد و چوبی‌؛ آن‌که از پدری سنگ‌دل به‌میان دم‌درازانْ سرنوشت جسته و نصیبی جز سیاهی نیافته است. چه حیف، که بی‌الههٔ دنیی روح ندمیده؛ گذاشته‌اندش تا حسرت آدمیان خورَد و بعدِ آنان بهرهٔ دوزخی بچِشَد.

محروم ز وعدهٔ رضوان و محکوم به‌وعیده نیران مانده‌ام و می‌مانم؛ این تبعیض کیست بر من؟ و چرا ای که نمی‌دانمت؟ لااقل بگو که لالی و ناتوان، ستم‌گر بی‌جزا، خدا!

۸
۲
غمسار
غمسار
شبِ تاریک و بیمِ موج و گردابی چنین هایل/ کجا دانند حالِ ما، سبکباران ساحل‌ها؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید