...
عجب عروسک خیمهشببازیام، که زبان برآورده و عقل دریافته؛ مدام خَِم روزگار و خَرِ خوشخطوخال که چه بگویم، جزامیِ هرچه دیو و دد شده است. من همان پینوکیوئم، سخت و سرد و چوبی؛ آنکه از پدری سنگدل بهمیان دمدرازانْ سرنوشت جسته و نصیبی جز سیاهی نیافته است. چه حیف، که بیالههٔ دنیی روح ندمیده؛ گذاشتهاندش تا حسرت آدمیان خورَد و بعدِ آنان بهرهٔ دوزخی بچِشَد.
محروم ز وعدهٔ رضوان و محکوم بهوعیده نیران ماندهام و میمانم؛ این تبعیض کیست بر من؟ و چرا ای که نمیدانمت؟ لااقل بگو که لالی و ناتوان، ستمگر بیجزا، خدا!