حیاط، حیاطِ رَهی، غبارآلود
خوش کرده جا به تندِ روانِ خونآلود،
سوز گفته برگش که تازیان میبارد:
«چه آهنِ خشکی، چه خاک زنگینی!
که شور فِشانده عَطرِ اشکانی…!»
گمانِ فگنده، شاید خطاست، امّا
مِهی گَرتهپای، پخته و خام انگار
خاکشترش را دوش، آتشی برده
به خویِ سرمایی، سَرَک گردانده
بادِ سکوتش مدام مینالد:
دریغان، دریغ ای آه
که روز به یغمای شب رفته...»