ویرگول
ورودثبت نام
Gin
Ginکاغد را خورد کلاغ و کلاغ را به خورد کاغذی می‌دهم که این مرکب گوهری تمام شود، تا که گوهر چشمی، چشمم نرباید.
Gin
Gin
خواندن ۴ دقیقه·۹ روز پیش

《سامسنت و پسر》

درود بر شما، این متن رو قبلا نوشتم، ولی وقتی خوندم متوجه شدم که غلط های زیادی داره، پس از نو نوشتم، بنده شنوای هر انچه نقد، تحلیل، نظری که دارید هستم، ارادت‌مند شما، گین^^

یکی بود یکی نبود‌؛ زیر این گنبد کبود، زیر سقف مشکی شب پسرک با پاهای برهنه تلو تلو خوران راهی آسمانی جدید می‌شد.

یکی از همون هایی که ادم‌ها می‌بینید و احتمالا رد خواهید شد، شاید هم کمی ترحم خرج کنید،

نه نامی،

نه صورتکی،

همون یکی از صد ها ادم محو اطراف،

همون‌هایی که حتی باز هم ببینی یادت نمیاد، اه اصلا درمورد کی حرف می‌زدیم؟

آها یادم اومد!

فقط صبح‌ها رفتگر بیچاره صد ها سوزن شکسته و خون روی زمین رو با رفتنش پاک می‌کرد.

جرم؟ جرم سبک کردن مواد بی رنگ و جایگزینی آن به جای خون بی نقصش، چیزی کمتر از این؟

انقدر زیاد که خون فراری می‌شد مثل هوش سیاهش و مواد خونابه‌‌ی جاری برای او شده بود‌‌.

آسمان اگر سقف داشت، قطعا مالکش او بود.

آخر انقدر بدون خانه مانده بود که زیر ایمان کل شهر فرو رفته بود‌‌.

ادم که... نه ولی گربه‌ی نگون بخت پشتش قایم می‌شد تا موش فاضلابی بگرخه.

یکی نبود بهش بگه، اخه احمق گربه از موش فرار می‌کنه؟

ولی محکم روی پاهاش می‌چرخید و مثل یکی از بزرگ‌های فامیل‌ بی‌خردانه تف می‌کرد روی زمین و می‌گفت: گربه روش شکار جدید یاد گرفته! و پشتش را احتمالا چونان پشت می‌کرد که رو به رویش باز ادمی و پشتش گربه و موش می‌لغزید.

و با یک بشکن نه گربه بود و نه موش و نه انسانی جز خود.

وضع خراب تر شد.

دید، تماشا کرد و فهمید این مقام والای انسانیت، حتی کسی رو نداره که بر سر قبرش اشک بریزه، هیچ انسانی به یادش نخواهد بود.

پس دست به کار احمقانه‌ای زد.

گفت: خب مصرف کننده که هستم، چرا فروشنده نباشم؟یکم هم می‌فروشم پول گیرم بیاد مگه چی می‌شه؟

همه هم دیگه نیازمند من خواهند بود!

_خودش تصمیم می‌گرفت؟

×به خدایی که بالای سرم گذاشت بنویسم قسم اگه سالم بود هم همین‌قدر احمق بود‌.

ساقی بهش مواد و داد و خلاصه؛

رفت و می‌خواست بفروشه... که ناغافل دزد کیف چرمی سامسونتش رو زد‌.

پسر بدون کفش با سامسونت به اون گرونی؟

دزد از اون باهوشا بود‌.

پس زد به چاک.

ولی زرنگ می‌دونست که دیوونگی یک‌آن هست؟

نه، گاهی زرنگی، احمقانه می‌شود‌.

پس انقدر با پای برهنه دوید،

افتاد، ولی بلند شد.

نه از امید؛ از وهم.

چی می‌گفت وقتی اه در بساط نداشت و نصفشو دود کرده بود تو ریه و ماباقیش خون رگاش؟

بهش رسید؟

بهتون اطمینان میدم ادم از ترس جونش (حتی کسی که امید نداره.) هرکاری می‌کنه‌‌.

پس رسید وسط یه خیابون.

ازدحام، داد و ستد، عربده های بلند یک شهر‌، مرطوب شرجی.

نباید یادش باشه... ولی...

ولی از وهم همه چیز رو یادشه،

اون دو تا چشم قهوه ای،

یقه‌اش رو جوری کشید که سامسونت پرت زمین شد.

می‌تونست سامسونت رو برداره و بره؟

به یقین.

کرد؟

خیر.

انقدر از ترس به صورت بیچاره مشت زد، روی اسفالت کوبیدش که اش و لاش شد بچه‌ی بیچاره... و ادم ها همون فضول های همیشگی.

فقط نگاه، انگار وسط رینگن.

خب ابله برو یه کمک کن!

اونقدر به اسفلت کوبیدش که دستای خودش هم خون اومد.

لرزید...

پس بلند شد و هم سامسنت رو دزدید و هم کفشاش رو.

دویید و دویید،

پلیس هشدار می‌داد برای تیر اندازی،

این دیوونه فکر کرده همش توهمه مواده؟

واقعا که...

خلاصه دویید و دویید...

گم شد.

پشت سرش فقط موش بود و رو به روش گربه.

یکم قبل دیوار گربه بود یا برعکسش؟

بیخیال نشست و گفت تونسته انقدر تمیز فرار کنه!

پس یه چاقو که از صاحب کیف گرفته بود در اورد و کیف رو سوراخ سوراخ کرد.

معتقد بود که گردش بهتر از گردشش تو خونه.

کثیف کاری اضافه...

روی زبان گسش مواد رو کشید، اخه احمق مگه شکلاته؟

تلخ، مثل اهنگ شاد بر سر مزار.

زنگ زده مثل اهن زنگ زده.

خورد و خورد.

گربه می‌خواست بیاد نزدیک که با خشم چاقو رو پرت کرد بهش.

از درد پاهاش جیغ زد.

مگه گربه رو نزده بود...

خون خودش بود یا خون جعبه؟

مگه اون کیف سامسونت نبود؟

چشماش به حدی باز شد که حدقه شکست.

اون قاتل شده بود؟

گـ... گربه کی بود؟

چـ... چرا پاهاش داشت خون میومد و انگار توی خون داره شنا میکنه؟

اون... سامسونت اون دزد بود؟

مگه دزد توی خیابان نمرده بود؟

از حقیقتی که می‌دید نفس نفس می‌زد، داشته... داشته گوشت ادم رو میخورده؟

خون از دوشش می ریخت و دور لبش خونین.

ارزو میکرد خون خودش باشه، از همون هزاران کتک شیرین.

ولی ادم که گیج نمی‌شه خون خودشو بخوره، مطمئنم خودش هم این راز بین خودم و خودش را می‌دونست که ادم چه مست باشه چه خمار مواد، تشخیص می‌ده و به خودش اسیب نمی‌زنه، مگه نه؟...

از ترس صدای اژیر دستاش خزید و اون چاقو رو برداشت و کار را یک‌سره کرد‌.

سه روز بعد_هنگام ورود اتشنشان ها برای فهمیدن بوی تعفن کل محل.

ادمی مبهوت از خلق چنین صحنه‌ی وحشیانه ای...

پسر احمق خودشو کشته یا یکی از سر دشمنی انقدر چاقو به شکمش زده؟

زمین پاکخونگربه
۰
۰
Gin
Gin
کاغد را خورد کلاغ و کلاغ را به خورد کاغذی می‌دهم که این مرکب گوهری تمام شود، تا که گوهر چشمی، چشمم نرباید.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید