ویرگول
ورودثبت نام
Gin
Ginگوهر چشمی، چشمم را ربایید، از این به بعد صدام کنید خانوم شاعر گلستونی^^
Gin
Gin
خواندن ۲ دقیقه·۴ روز پیش

《شیرمه... شیرمه》

به نام خداوند رنگین کمان،

"وَاللَّهُ لَا يُحِبُّ الظَّالِمِينَ"... کیان پیرفلک...

شرم نمی‌کنید که نابغه های مارا به دار می‌آویزند و احمق ها و کودن های خود را، با خون ما سیر می‌کنید؟...

گین را چنین ساختید... بگذارید که نشان دهم کین با شما چه خواهد کرد...
گین را چنین ساختید... بگذارید که نشان دهم کین با شما چه خواهد کرد...

یادت است آخرین برف را فرزندم...؟

آخرین شادی ما همان روز بود‌...

بعدش تمام جهانمان، شیون مادر شد... تمام اهنگمان شیرمه‌... شیرمه شد...

انقدر کفر و نفرت از شما دارم که کلماتم گم شدند... بیچاره شدیم از فرط نفرت شما...

فرزندم... بانگ فریادشان هنوز میان گوشم حبس است... فرزند پدر و مادران را گرفتند‌... حال پدر ها را می‌گیرند... بعدتر مادران را می‌کشند...

انقدر این مردمان را کشتند‌... که با هر علم آن را حساب می‌کنم... اگر که هر الفبای نا حساب در این جهان بی حساب باشد... باز هم کلماتی می‌مانند که تکرار شوند... نام هایی می‌ماند که هیچ فراموش نشود‌...

تک تک کشته هارا یادمان است...

چه آن پسر که بدان تجاوز کردید، چه آن دختر که کشتید، چه آن مادر که شیرینی خواستید، چه آن پدر که ربودید.

از سپهر پدر کجایی، به کجایی پدر سپهر رسیده‌ایم... هنوز گیر خاک کردن بی جسدتان... مانده‌اید؟

تمسخر آمیز نیست که حتی نمی‌توانیم برایش بگوییم مرده‌شورتُ را ببرند؟‌... اخر جسد نداری بیچاره...

بگذارید حرف‌هایم را بزنم... شاید که فردایی نباشد.

فردا صبح اگر بی طلوع ماند خورشید چشمانم... سرتان را خم نکنید... وگرنه سرطان به وجودتان می‌رسد...

اگر شب بی من شروع شد... اگر ماه، جرئت کند میان وجود تو، سرش را بیرون آورد... بدو نگاه کن آرزو کن... بدان تمام آرزویم تو بودی.‌.. خودت را هر شب برایم آرزو کن‌... وجودت را از هر مخلوق خدا می‌خواهم و خود به خالق می‌روم...

اگر که کاغذ های ژنده‌ام را دیدی... صدای فریاد شبانگاهم را بشنو... هنگامی که مرگ بر کسی آرزو می‌کردم... همان هنگامی که بانگ نترسید می‌رساندم را بشنو...

با شنیدن حرف‌هایم اشک نریز...

به آن بیاندیش که فرصت نکرد خداحافظی کند... جاوید نام شد...

به آن نگاه کن... مادرش سهمیه‌ی غذای موردعلاقه‌اش را کناری گذاشت که بیاید و هنوز نیامده‌...

از حرف‌هایم معنا نجو... دنبال هیچ مباش... به خون ها نگاه کن...

روزی را بر خاطر دارم که مادرم با نگاهی خسته بر من نگریست... گناهم پایی بر قبری گذاشتن بود... به من گفت که گناه دارد چنین مرده‌ای که بر آن پا نهی... بدو چگونه گویم که با احترام بر خیابان رود...؟ رود خون جاری گشته...

در آخر روی صحبتم با پدر و مادر است...

حال که چون مادران دی‌ماه بر گور فرزندت نرقصیدی، برای این زنده‌ی مبتذل گریه کن...

پدر مادر
۴۵
۲۹
Gin
Gin
گوهر چشمی، چشمم را ربایید، از این به بعد صدام کنید خانوم شاعر گلستونی^^
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید