
حوالی وطن گل و بلبل شما، یک تار مو، چند جسد میارزد؟
به نام خدای رنگین کمان،
به نام ایستادگی تا پایان.
به نام زن، که مرا بدین دنیا واصل کرد.
به نام مرد، که زندگی را برایم جان کرد.
به نام جوان، راستی خبری دارید که خاک، با صورت ماه آنان چه کرد؟...
به نام درد، خاک وطن مرا آموخت که تنها درد که به استخوان برسد، اجازهی فریاد داریم.
به نام زلف های یک زن، آزادگی را از او بایستی آموخت که در باد میرقصد.
به نام کفش، کَفَش خونی بود و پاره، ولی با ما آمد.
به نام زمستان، خون هایی ازش جاری شد که دی که دی بود، گرمای خون همه، تابستان امسال را گرم تر کرد.
به نام دختران سرزمینم، به نام پیران سرزمینم، به نام حق.
شادی، رقص، اواز، کشور را در آغوش کشیده بود.
کشور هم رقص را در آغوش گرفته بود و میرقصید.
زنان کل میزدند.
پوشیهها را میان دستشان تاب میدادند و زنان دیگر، تنها لبخند میزدند و چادر هایشان را تکان میدادند.
همه و همه، درگیر رقص بودند.
ساز و دهل...
راست گفتند که ساز و دهل از دور خوش است...
به هرچیز گمانم بود به جز پشتهای جسد.
از کودک یک ساله تا پیر مرد صد ساله...
انقدر کاور سیاه نبود، پس ناچار، پتوی پر از تعفن به دور خود همچو دار پیچیده بودند.
آنان میرقصیدند؟...
زنان اشک میریختند و گریه میکردند.
صورت هایشان خونین بود،
یکی برادرش...
یکی خواهرش...
یکی فرزندش...
یکی پدرش...
یکی همه کسش...
از دور صدای تیر آمد...
دست نگاه دارید... دشمن که نیامده... به دنبال قاتل بگردید... چه میکنید...
تیر ها، یکی یکی به کاور های سیاه خورد...
هر انچه به آنان دست دراز میکردم، هیچ نمیشد...
تماشا کردن برای قشر خاکستری چطور است، نانش چرب است؟
بگذریم،
به نام مادر، لباس سپید پوشید تا فرزندش عروس خاک شود.
به نام زن، جسد پدر را در آغوش میفرشد تا شاید پدرش گرم شود...
به نام دختر بچه، با کودکی میپرسد که هر روز مادر میمیرد؟...
به نام پدر، میان جسد به جسد، به دنبال پسرش بود... بانگش یادتان است؟... سپهر؟...
به نام مرد، با عجز سوال میپرسد، راحت شدید که فرزند بیگناهش مرده؟
به نام پسر بچه، پدر را از تلوزیون نشان میدهد، بی خبر از آخرین دیدار.
به نام خالق، بهترین تماشاگه ما...
خدایا... نکند که در زمستان تو با ما تیر خوردی و مردی؟...