
توبهی گرگ، همیشه مرگه، فریاد خیابان را میان اینجا خالی میکنم، مینویسم برای کودکی که قبل از سواد، مراد مرگ پذیرفت، مینویسم برای نوجوانی که اکسیژن دوست میان خیابان، گاز اشک آوری بیش نبود، مینویسم برای مادری که رقصید تا که غمش تمام نشود، مینویسم برای کارگری که شب ها نان ندارد، مینویسم برای زنی که انگ بدو زدند و تنها موی تمیزش، میان ژندگان رها است.
مینویسم برای پرنده ها، پر هایشان بر زمین مانده، آنان هم میدانند که حقیقت مرده، شب میخوانند، صبح مرغ سحر نمیخواند، گوشت را باز کنی هم نمیشنوی.
مینویسم برای کودک کار، تمام تنش خسته ی کار است، پلک هایش از شدت خستگی درشت است.
مینویسم برای خواهر، آخر روز بعد مرگ برادر، تولد برادر است.
مینویسم برای مردی که جانش را برای دیگری داد،
مینویسم برای غرور، مینویسم برای شوق، مینویسم برای نگاه.
مینویسم برای خیره بودن، مینویسم برای بودن،
هیجده تیر شلیک کردند و گمان کردن نوزده نفر جان دادند، نمیدانستد که اخر، یکی از تیر ها، جان تفنگ دار را میگیرد، یکی میماند بر قبر نجس شما میرقصد.
سکوت نا حق است، سکوت نکنید، وگرنه کفر ادیان بر شما باد،
سکوت نکنید، اما یاوه نگویید، پشت سر مرده یاوه نگویید.
به آتش چشم مادر نگاه میکنید و از لذت مرگ فرزندش میگویید؟ حقارت تا کجا؟ خجالت و شرم ندارید؟
به کدام زبان با شما سخن بگویم؟ به تازی، عبری، ارمنی، پارسی؟ کدام؟ زبانی میفهمید؟ یا که بایستی مثل شما خون گوییم؟
نرمی و مروت کافیست، زنده بودنتان کافیست، لال بمیرید، خشم پدر... خشم مادر... خشم نطفه... خشم ما، آتش خواهید گرفت، قسم به خالق، قسم به کسی که زبان به من آموخت و توانستم بنویسم، قسم به خون یارانم که هزاران تن هستند، اگر لال شوم برای چشم پوشی از شما، بلایی بد تر از شما و رهبرانتان سرم آید، ننگ بر من اگر فراموش کنم.
تمام شوید...