
چشمانش باز مانده بود،
خود هم میدانست که مرگ به زودی سراغ فرزندی نمیآید مگر قاتلی باشد.
نور ها را خاموش کردند،
میخواستند که امید را هم خاموش کنند.
میخواستند که خون را پنهان کنند.
ندیدند که جوانان چشمانشان لبالب از نور بود؟
انقدر ناگهانی چنین جنایتی رقم زدند که چشم های آینده باز ماند،
ناله هایشان میان سردترین خانه جاری بود.
نالهی مردگان، سرودی برای شادی قاتلان بود،
آنان با همین شنوایی، قسم به جوانی که جوانی ندید، تیر خلاص را میان سرش کوباند.
پسرک، آنقدر کوچک بود که خالق دلش برایش سوخت... نمیدانم هنگامی که دعا کردیم که مرده نشود امید کسی، چه بسا که فرزندش باشد، کجا بود...
پسرک، به پای خالق تکیه داد و اشک هایش را فرو برد،
صدایش لبریز از اشک بود،
مامان هر روز برای من... میمیره؟...
خالق سرش را بوسید،
مادر و پدرت نمک به زخم هایشان میزنند تا فراموشت نکنن... مگر دعا نکردی که همیشه با آن ها بمانی فرزندم؟...
پسرک شاکی بود،
از خالقی که دیده بود،
از شعر هایی که میگفتند و محافظ، شب ها بیدار میماند، دزد هارا میکشد، از حقیقتی که فهمید، اینکه محافظان دزدند،
اینکه از ترس همان محافظان، جان فدا شد.
با ترس از خالق، فرار کرد،
انقدر دور گشت که به کلبهای خرابه رسید.
جادههای اطرافش انقدر خراب بود که صعبالعبور بود.
نور مرده بود.
بوس یاس و بدبختی میامد.
قاتلان ویرانه وطن را چنین میخواستند بسازند... ما آگاهیم.
سوز گرما، تنش هنوز رنگ خون داشت، آنقدر مرگش ناگهانی بود که حتی خالق وقت نکرده بود که تنش را از خون پاک سازد.
لرزید، از فرط گرمایی که سرمای تنش را تشدید میکرد، وارد کلبه شد.
کلبه، آنقدر مرتب بود که انگار همین ثانیه قبل تمیز شده بود.
پر از نوشته هایی بود که نیمه مانده، گویی که نویسنده هم از شوک چنین بدی هایی سر شرم، خم کرده بود.
بوی آتش کلبه را گرفت،
هنوز خاموش بود، پسرک سرش را با شجاعت بالا گرفت، او نماد شجاعت بود.
آرام لبخندی زد، به کلبهی درویشان در آمدی فرزند ادم؟... من و ادم خیلی وقت است که دشمنی نداریم، برای دشمنی با که امدی؟...
پسرک گلویش را تازه کرد، دشمنی با تو؟... تو کیستی؟... جد من ادم و حوا بودند که چنین بیچاره گشتیم...
آرام میان گوشش نفسی کشید، نفسش بوی تعفن میداد، بوی تمیزی همه میان خاکسپاری، زمزمه کرد، شیطانم... نسل شما گوید که ابلیسم، نمیدانم که هم سن های تو مرا چه مینامند، سال هاست که به زمین سر نزدهام.
پسرک چشمانش گرد شد، مگر تو محافظان را فریب ندادی تا مارا بکشند؟
شیطان خندید، تا که انسان است، حاجت هیچ استخاره نیست.
آرام برایش صندلی گذاشت و پسرک رویش نشست، شیطان زانو زد و خون از تنش پاک کرد، چرا چنین با این سن کم مردهای؟...
پسرک آهی کشید، تنها نیستم... از تمام کشورم خون ها بر زمین ماند... چشمانشان باز است... منتظر مجوز به ورودند... کسی حواسش به تو نیست شیطان...
انسانیت ما مرده... جانشین تو، همانی بود که برایش از بهشت رانده شدی...
میگفتند که شب ها هنگام خواب ما، آنان محافظ ما هستند... نگو که برای مال ما دندان تیز کردند... میان راه بهشت به کلبهات... مادرانی را دیدم که قاتل اجبار کرده بود تا در ازای فرزندش شیرینی گزیند...
شیطان ایندفعه متعجب شد، وینان کیستند؟... درنده تر از حیوانند... رند تر از شیطانند.. درد دهنده تر از خالقند... اینان دگر چه خلقیستند؟...
به راستی... وینان کیستند؟...