درود بر شما، امیدوارم از متن خرده نگیرید، بنده شنوای هر انچه نقد و تحلیل و نظری که دارید هستم، ارادتمند شما گین^^

ای که یادت همیشه جاودان، یادم تو را فراموش.
کمی معذورم که ازت فاصله بگیرم، نکند که بر دلت خردهای روا شود که تو را فراموش نمودم، یادم است تمام قول هایی که میان سه گوش خالق خواندهام.
جامعه انقدر بزرگ است که یاد جاودان تو میانش گم نیست، برایش بیش از حد بزرگ است، با تمام قلب، با تمام وجود یادت دادیم، یادتان داریم.
به گمانم که درد ما حب وطن نیست... وطن تکه تکه دارد میگردد و ما به گرد انیم،
شنیدهام، روزی را
کوچهای از شرم،
با تنی گرم،
به دو سوی میگریخت، میگریخت و تکه نمیشد... اخر به گمانم، الگویش وطن بود.
کش میآمد و تنگ میشد.
زمانش ننگ میشد.
اهن قراضه ها با یک مشت مرگ، میان کوچه میرقصیدند.
پسری با دوچرخه میرفت و دختری با خنجر پروانهاش به دنبال دوستش میدوید.
_کمی فکر نمیکنی که اینجا زمین بازیت نیست؟... کمی فکر کن... دختر بچه را چه به خنجر؟...
+آدرس برایت اشتباه است دوست من، اگر نمیتوانی این حقیقت را بپذیری، بهتر است چشمانت را باز کنی، آخر کار تو همین است، خنجر را پروانه میبینی.
مردی درشت هیکل، با صدای ظریفش، برای زن صیغهاش ناز میکرد.
زنی ظریف اندام، بر اسبابش نشسته(به گمانم موتوری دارد...)
منتظر مشتری بعدیست، سه بستهی سپید هنوز میان دستانش اواره است.
پسرکی ریز نقش با خندهی چرکش، به دخترک و مادری، حرفی گزاف میزند.
×نام حرفش، گزاف نیست، یاوه میگوید و بس.
از طرفی، دختری کم سن و سال، با افکارش رذلش، به مردمان خیره بود، آب دهانش یکی پس از دیگری، فرو میریختند.
به گمانم که کوچه از شرم... چنین میگریخت...
نگاهشان لحظهای یخ میزند.
عربده، نعره، آه که چقدر همچو ذات مردمان بد بود صدایش... چقدر کریه بود صدایش...
مشت ها پس از دیگری روانهی دیوار میشد.
پیرزن، با موی سپیدش، با عجز مینالید، دستان پسرش خونین گشته بود...
نکن... نکن... نکن...
هزاران نکن و هزاران بیتفاوت، گویی که آن کوچهی پر تلاطم، پر از یاوهگویان نبود، گویی که آنجا کوچهای تنگ و تاریک بود که مردمانی به مردمان ردل تر تجاوز میکردند.
پسر، چشمانش به خون آلوده بود.
بازگشت به سویش، به سوی شیرین جانش.
عربدهی بعدی، مادر پخش زمین بود،
خون میان برف های لالهگون زن، عریان بود.
بلند شد،
صحنه ها تکرار و تکرار میشد.
انقدر تکراری که نمیدانستیم، که آیا خون زن است یا که پسرش؟
موهایش را همچو طناب دار کشید.
به شیشهی ماشینش کوباند، کوباند.
مردی نبود که در گوشه عیان باشد، نهان گشته پشت درختی مشغول دیدن زیبایی صحنه بودند،
چه نامردی تو مرد... چه نامردی تو مرد...
زنان، خالهزنک بازیشان گرفته! گوشه از راه را گرفتهاند تا غیبت بیچاره زن را کنند.
باور کنید، اگر اینان را ببخشم، آن دو چرتتن که بر پشت بام، با کنجکاوی نگاه میکردند را با خود به درک خواهم برد.
ماشین ها با سرعتی ورای نور، دور میشدند که مبادا مرگ یقهای وینان را بگیرد و ویران شود مالی از مالشان.
در اخر، فکر نکن که یادم تو را فراموش نموده...
حال...
صفحه خاموش.
مغز ها خاموش.
نگاهها خاموش.
دریای خون است بیرون و آنان خاموش.
خوی اهرمن بیدار گشته بیدار شوید و باز هم خاموش.
کوچه سرتا سر نور، نور دل خاموش.
مردان بیرون، زنان بیرون، دیدههایشان خاموش.
خنده ها روشن.
این است عدل شمس.
عریان میکند حقیقت تنگ را.
چه بد دل بود فرشتهی مرگ... دلش دریایی بود... از همه گل چید و جرئت به گرد مغیلان نکرد... اخر ای بزدل...
اگر میخواهی تا ابد و دهر خاموش بمان، راستی یادت است که کی پدری را ندیدی با شرم پیش چشم فرزند؟ یادت است که کی مادری لباسش را پاره نکرد تا به تن فرزند دهد گرمای تن؟
نان را چه؟ قیمتش دستت است یا که توهم حیف نانی بیش نیستی؟
چه نامردی تو مرد... چه نامردی تو مرد...