ویرگول
ورودثبت نام
Gin
Ginکاغد را خورد کلاغ و کلاغ را به خورد کاغذی می‌دهم که این مرکب گوهری تمام شود، تا که گوهر چشمی، چشمم نرباید.
Gin
Gin
خواندن ۲ دقیقه·۲۱ روز پیش

《کلافگی》

درود، امیدوارم که... ام امیدی دارم؟ نمیدونم، پس خب امیدوارم لذت ببرید از متن، من شنوای هر انچه نظر، نقد، تحلیلی که دارید هستم، ارادت مند شما، گین^^

شهر، غرق عرق بود، هوا انقدر مرطوب بود، که بوی گند عرق ماهی‌ها میان‌شان هویدا بود.

بام‌های خانه ترک داشت، نه از فقر، از فطر لغزش ایمانشان چنین بود.

گوشه‌ای از بام، کم ترک تر بود، بوی خون نمی‌آمد، بوی مرگ بود و بس، نشست، دستانش، تکیه کاه تنش بود و زانوانش، می‌خانه‌ی اشک‌هایش بود.

بوی کلافگی‌اش، تا در خانه‌ قاضی عادل(احتمالا که اونم از داشتن بویایی از خدا بی‌ نصیب مونده!) هم پیچیده بود.

کلافگی، امانش را بریده بود،

خسته از تمام امنیت های نبوده...

چشمانش را می‌ديدم، از کلافگی سرخ بود،

انقدر دلیل نداشت که با آسودگی بخوابد، آنقدر دلیل داشت که بخوابد.

آتش، آنقدر بر چشمانش رقصیده بود که نیلی چشمش، زغال شده بود.

خاکستری نبود که از زیر پایش، ققنوس پرواز کند.

بیشتر شبیه خاکسپاری بود، او خاکستری نهان بر تن ظرفی بود و باد، اورا همچو رویایش غرق آب کرده بود‌.

نفس‌هایش بوی چرک می‌داد‌.

تنش، چسبناک بود،

جهش می‌کرد، در جهد جهش بود، نه از تلاش و غرور، از کلافگی، دستانش به گلویش فشار می‌آورد یا گریه‌های خاموش، اورا خفه می‌کرد، نمی‌دانیم...

می‌خواست همچو همای آزاده شود... ولی همچو همای، آخر اهنگ نفسش، سرنوشتش همچو فرخی می‌شد‌...

می‌خواست که هم نفس با عقابی بر سر صبا، بزید، ولیکن بال‌هایش توان پرواز نداشت، بود، ولی ناکافی بود‌.

به خورشید بی‌حال نگاه می‌کند، او دیگر جانی به تن نداشت که با ذوق به بالا بیآید، حال بالا می‌آورد.

ماه با فریب و نیرنگ نور می‌داد، عیان می‌کرد تن دو عاشق را میان خلوت و نهان می‌کرد تن دزدی از جنس عدالت.

باد در آن دیار، محبوس بود، در آن دیار، باد اسیر نامه‌های ناگفته بود.

باد در میان سحر، دیگر جایگاه صبا نبود، گیسوانش ژنده تر از رذل تنان بود، صاحبش خون بود.

امید همراه رها خودکشی کرده بود،

_یادتان باشد، برای فرار از قتل عمد، مجرم همیشه خودکشی مقتول رو پیش میکشه!

سرش را با تمام افکار تکان داد، نمی‌دانست برای بیرون کردن انان، نباید که آنان را پرت می‌کرد، گزینه‌ی بهتری هم بود!

زنی با لبخند، کنارش نشست، لب هایش سرخ بود، براق، نگاهش تیره، مثل آسمان بود، سیاه و بی ستاره: ناامیدی؟

گردنش تاب مغز پوچش نداشت: امیدی نیست که فقدانش درک شود.

زن لباس گرمش را دور او حلقه کرد، نمی‌دانم که اشتباه می‌دیدم یا که هیچ نمی‌دیدم.

میان گوشش زمزمه‌ای کرد،

گویا که صبح، باز هم باد خبر خون می‌داد نه رسیدن همای به سعادت.

همه‌چیز محو شد.

بام ترکی نداشت، گویا که بی ایمانی مرده، قاتلش بر زمین بود.

زن، شکلی نداشت، مویی نداشت، تنی نداشت، ولی آن چه بود؟...

پسرک، حالا بوی چرک نمی‌داد، بوی خون می‌داد.

بام کوتاه بود، عمر او هم همین طور...

پ.ن: زن، درواقع زن نبود، هرکی با کمبودش، اون رو زیبا تر می‌بینه، شکلی که اون فرد نداشته... لب بوم رفتن اولین اشتباه بود، دومیش حرف زدن با مرگش.

قتل عمد
۴
۱
Gin
Gin
کاغد را خورد کلاغ و کلاغ را به خورد کاغذی می‌دهم که این مرکب گوهری تمام شود، تا که گوهر چشمی، چشمم نرباید.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید