خودکشی دگر کشی فقر.
خیره به خیر زندگی خیر تر.
آلت قتاله به لب هایش بوسه میزند و به قلبش چنگ؛
آنچنان چنگ میزند، که چنگ میآفریند و مینوازد.
دیوار سپید، خون دیروز و مرگ فردا.
پرنده ها رنده و پر ها کلاغ.
فلکِ چشم، سپید و چرخ فلک سیاه.
هر انچه بود، فرو رفتنی بود، فرو بر قلبش، فرو بر فروغ دیده ها.
کودکی در جامه بزرگسالی کشته شد و بزرگسالی در کودک متولد شد.
عکس های شادی، اشک شوق بر میانگیخت.
اشک ها تند تر از دیدار دل با معشوق میتپید.
بی دلیل، پر از دلیل فراموش شده.
دلایل به دلال زمان فروخته شدند و فروغ خونبها.
زبان میچرخید و سخن میافریید، بعید نیست که آن سخن از سختی بود، سختی مثل فشار به نرمی، نرمی میشکند و تنها دستان چرک و چروکیده ی حقیقت بر دستانت قفل و آویزه میزند.
عکس های دو نفره، خط های قرمز سپید.
اشک و خون، خون عشق و اشک از شکست قدر.
چشمان ریزش، چنان درشت میشود که گویی درشتی شنیده و به حق مرگ بازگشته.
مایل ها، میل به حفاظ از حافظ.
اشک ها برای شستن خون کافی نبود.
خون بازگشت.
خون بر زیر زانو میخ شد.
میغ فلک سپیدی چشم شد.
خون میریخت، شیاد بر صید دوست.
تمام دنیا را به دوست میداد.
و سنگینی شکست صید دوست، دوش دوست را میشکست.
دستانش شجاع و هرز.
دیدگانش اسلحه ای خامش و ارباب تن بیهوش.
چنگ میزد و چنگ میشد.
انس میگرفت و انسانیت میریخت.
انسانیت به مرگ و مرگ بر بوسه.
مرده بود یا زنده؟
به دنبال جواب خودش را میکشت و بر تنش بخیه میزد.(اگر از من بپرسید دیوانه ای بیش نبود)
او کیست؟
به راستی که من هم میخواهم اورا بکشم، او همیشه زنده است، نفس میکشد و میشکند و میکشد و قاتل خودش
قاتلام یا صاحب؟...