ویرگول
ورودثبت نام
Gin
Ginآمده‌ام برای هیچ و بی هیچ و پوچ از همه‌چیز به سوی پوچی هیچ زندگی و معشوق مرگ خواهم رفت، گاه باور و گاه انکار، هرانقدر انکار باور می‌سازد و هر باور انکاری برای باورم.
Gin
Gin
خواندن ۴ دقیقه·۱ روز پیش

《خالق یا که بچه‌؟!》

درود بر شما، این یکی رو خطاب به خالق و فرشتگان قدیس نوشتم، امیدوارم متوجه منظوری که داشتم بشوید، بنده شنوای‌ هر انچه نقد، تحلیل، نظری که دارید هستم، ارادت مند شما گین^^

بی ربط... شاید؟
بی ربط... شاید؟

سپیدار، دار گشته، بید مجنون، بی‌تزلزل تر از ایمان مردمان دارین بود.

زانوانشان شکسته بود، سجده نشان می‌دادند انچه که را بود.

چشمانشان کینه بود و بر سجده، آن را نهان می‌کردند.

لب هایشان دوخته و زبان بریده، خاکیان، انان را قدیسه می‌شمردند.

مردمک هایشان سپید بود و از ذات بی ذاتشان، اطراف مردمک، سیاهی، سیاهی وجودشان می‌خواست که بر سپیدی دروغینشان پیروز شود‌‌.

چهره‌هایشان را نورین می‌شمردند و نورون هایشان ساکت بود، آنان نورشان کم سو و پر نور بود.

گنه کار بودند و نسیبی از عدالت حق نداشتند، گویا که خالق حق را گونه‌ای دیگر نشان داده بود‌.

گنه‌کاران را عدل بی نسیب گشت، نکند که خالق بازیگر است میانشان؟

سیاهی تنشان با سپیدی در هم می‌آمیخت و ایینه‌ی حق ساخته می‌شد.

از آن سوی، موجودی، موی سیه، با سپیدی پایین می‌امیخت،

_نکند که این هم بانگی همچو نهیب باشد که اگه کند مردمان را، که ظلم از ریشه است و پایین تنها سپیدی دروغ؟

+همه چیز می‌شود... همه چیز.

خفه شوید، این ناله و شیون های شما نیست! گوش دهید! به خالق چنین می‌گویم!

بر لب جوی نشسته بود، زانوانش در آغوش بود، کمی به جلو کمی به عقب تاب می‌خورد، دستش را بر گوش های خاموشش می‌نهاند، می‌ترسید... زیر پایش با تکانش می‌لرزید.

با دستان لرزانش، می‌خواست که خانه‌ای درست کند، نگو که ویرانه ساخت...

با درد دستش را کشید و امید در کشوری کشته شد.

فرشتگان و ادمیان، سر سجده داشتند، متوجه بازی نبودند، آخر خالق هم نمی‌دانست بازیست...

در نهانش، عیان گشت شخصی از درک زمین.

خالقا، شنیدار مایی یا که گشتی سپیدار دارین!؟

جوابی نیامد.

مگر خون نمی‌بینی، مگر چشمانت را ز خون آفریدند خالق!؟

جوابی نیامد.

جانمان رفت! زمین‌ ما به جای خلدبرینت، گورستان آرزوهایمان شد!

کفن هایمان خونین است نمی‌بینی خالقا یا که تورا هم کور کرده‌اند!؟

شیطان را چه شد!؟ برایمان از خلدبرین، به قعرجهنم فرستادی، برای ما یا که پوشاندن حقیقت هایت!؟

_ ساکت شو... مگر نمی‌دانی که نباید آنان بدانند؟ به بازی اعتراف گیری‌ات برس! این زمین را شخم مزن، خشمی جز مردگان گیرت نمی‌اید!

شیطان را چه کردی! چه فهمید که اینطور رهایش کردی!؟

از بهر درک اوردیش و برگرداندیش، رحم و مروت داری که ما بیاموزیم که یا بیاموزیم این بی‌رحمان قاتل، الگویشان توست!؟

خالق به سطوح امد، فرستاده را خرد کرد، خاک کرد، فرشته‌ای ساخت و معنای اطاعت را دگرگون کرد.

خالق‌... من هنوز زنده‌ام! بشنو حرف هایمان را... رود عسلت بر سرم آوار شود، خون زندگان از نان‌هایشان پر رونق تر است! می‌شنوی یا که کری؟ می‌بینی یا که کورمان می‌خواهی کنی!؟

نکند که ما برایت سرگرمی هستیم!؟

اسباب بازی کودکیت قرارمان دادی یا که کودکی!؟

یکی را شاعر کردی، لذت ببری و دیگری را مفلوک و فلک‌زده، که به آن بخندی؟

از بهشت برینت کینه دارند خالق!

شراب بر سرمان بخورد، این همه خون ناحق را چه می‌کنی!؟

حقا که شیطان آینده نگر بود و بعد که سجده نکرد تو را دید!

قالب تهی کرده‌ای از بشر؟ قلب شکسته‌ای از خلق بشر.

صحنه‌ تاریک تر از حقیقت می‌شود.

شیطانی عیان می‌شود.

نگویید که چنین باشد جد من، ببینید که جدتان، چه کرد با جد بعدش.

سجده نکرد و زانوانش نشکسته بود، نگو که خالق چنین گفته بود از ازل تا عزل کند اراده را.

ای بشر از چه گله‌ دارید؟!

عمرتان می‌رسد به سال عمر سجده‌های شبمان؟!

بعد از رو گرداندن او، در مذاب احساساتتان زانو زدید و عبادت کردید!؟ مارا گروه خناس و شما را عابد شمرد، تا ابد و دهر چند هفت‌صد هزار می‌شمارید؟ که باشد پس از اتمام، هزاران هزار بر او؟

به عبادت هایتان دلخوش نباشید!

تا که کورید عزیزید.

تا که بینا شوید، برنایی بر سرتان فرو می‌اید و عزل می‌شوید.

آخر خالق، بازیگردان است، از بازی داده شدن، بیزار است.

خالق نگاهمان می‌کرد، ناگاه طناب بی رنگش، سپید شد دست هایش بالا آمد و سر شد، سحر کرد و ساکت شد.

صدایی از نهان به عیانمان آمد.

باشد که سر به راه شوید، گر نشوید، راهی جز به سر بریدن نداریم! تا که بپرسید، بچه‌ای دیگر بر سرتان می‌اید، بشرتان، از او پیروی می‌کند، بت نیست، نماد خوش‌یمنی دستان ماهر ماست، کور شوید‌.. نشنوید... این مرگ خالق را به کس نگویید، کشته می‌شوید!

+چگونه نوشتید...؟

×گویا که او هم خالقی دیگر داشت و او به ما اجازه داد... نمی‌دانم‌... این چه چیزیست؟!

_ هی هی، خدا جای حق نشسته نگران نباشید!

÷نمیشه خدا پاشه، همون حق سر جاش بشینه؟...

بید مجنون
۱
۰
Gin
Gin
آمده‌ام برای هیچ و بی هیچ و پوچ از همه‌چیز به سوی پوچی هیچ زندگی و معشوق مرگ خواهم رفت، گاه باور و گاه انکار، هرانقدر انکار باور می‌سازد و هر باور انکاری برای باورم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید