ویرگول
ورودثبت نام
Gin
Ginآمده‌ام برای هیچ و بی هیچ و پوچ از همه‌چیز به سوی پوچی هیچ زندگی و معشوق مرگ خواهم رفت، گاه باور و گاه انکار، هرانقدر انکار باور می‌سازد و هر باور انکاری برای باورم.
Gin
Gin
خواندن ۲ دقیقه·۵ روز پیش

《عروسک گردان》

درود بر شما، امیدوارم از متن سر نشوید، بعد آن عادی رفتار کنید، بنده شنوای‌ هر انچه نقد، تحلیل، نظرات شما هستم، ارادت مند شما، گین^^

آرام آرام قطرات بر سقف فلزی می‌لغزیدند

بوی اهن زنگ زده، مشام هارا بی‌طرف می‌کرد.

ابرها سپید بودند و می‌غریدند.

غریبه ها، با هم آغوشی آشنا ساخته بودند.

عقربه ها از هم فرار می‌کردند و عقرب می‌آفریدند.

هر انچه که زمان، مویی رها تر در طوفان می‌شد، گویی که زمان نمی‌رقصد، زندگان بی حرکت بودند.

زنی دست به جلو برده و مردی خمیده تا ره به راه بپیماید و هیچ تکان نمی‌خورد‌.

پسر بچه‌ای به مرد نگاه می‌کرد و از فرط خستگی، میان ازدحام مرده‌ی کودکان می‌مرد.

دختری با انگشتان به قاتل خونه‌آبه و جسدان سر بریده اشاره می‌کرد و مردم، آه... مردم، شکسته‌های انگشتش را می‌دیدند و از ترس اجساد کمی گوشه‌های لبشان بالا می‌رفت تا جیغ بزنند و همان لحظه پیش مردمک چشم، خفه می‌شدند.

از ترس خفه شده بودند یا که از بدو تولد خاموش شده بودند نمی‌دانم...

اشتباه نکنید، همه‌ی آنها مالیخولیایی نبودند...

دسته‌ای از آنها با طعن به لعن آنها می‌خندیدند.

بیچارگان توبه می‌شکستند و دارندگان تابو می‌شکستند.

عروسک گردان بالای سرشان، معشوقش زمان را می‌بوسید و به هم آغوشی غریبه ها که دست سرنوشت می‌دانستند،

میان ازدحام، غریبه‌ای ناآشنا نه بر اثر زایش هم آغوشی، نه برای گسترش اشنا، برای شکستن چوب عروس گردان آمده بود.

_خبر نداشت که خودش عروسک عروسک گردان بزرگ‌تریست؟

+ اگر می‌دانست می‌خواست فرار کند، پس به گمانم باید نمی‌دانست.

×می‌دانست، ولی خود را انقدر بالا گرفته بود که فکر می‌کرد طناب عروس گردان پاره گشته.

غریبه‌ی جدید، انگشتان دختر را درست کرد و قاتل را دید، نمی‌دانست چرا باز هم مردم همان نگاه گنگ و مبهوت را به آنان می‌دادند، مگر حال قاتل را نشناسانده بودند؟

ثانیه‌ای بعد، دستان دختر باز همانگونه شد، مگر می‌شود!؟

به پای پسر زانو زد تا بدو نفسی واقعی تر از نفس خود پسرک بدهد که خودش نفسش رفت.

سینه پایین رفت و قفسه در هم شکست.

نگاهش گریخت به دختر، لبانش کش آمده بود و نشانش می‌داد.

بلند شد تا بگریزد که مرد خمیده، اورا خمید، پرده تکان می‌خورد و هرچه می‌گفت از آنجا پسر مرده بود، صدایی از سینه‌اش در نمی‌امد، مرد را به طرفی رها کرد که او شکست و ویران شد ساختمانش.

باز هم باران می‌آمد،

باز هم باران بر سقف فلزی می‌آمد،

خون از دل سر آسمان سرازیر شده بود،

مگر آن بالا چه کسی مرده بود!؟

باران، آبش تمام شده بود، خون پایین، بیشتر بود، پس باران خون بارید.

به گمانم کسی آن بالا خودکشی کرده بود و دگر کشی کردند آن را، او چه کسی بود؟

_می‌دانید، قبولش کنید یا نکنید حقیقت هست همین.

+عادی رفتار کنید، سرگذشت فرخی یادتان نرود.

۷۰
۶۶
Gin
Gin
آمده‌ام برای هیچ و بی هیچ و پوچ از همه‌چیز به سوی پوچی هیچ زندگی و معشوق مرگ خواهم رفت، گاه باور و گاه انکار، هرانقدر انکار باور می‌سازد و هر باور انکاری برای باورم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید