هنگامی که لب هایش با هم قهر کند و آنگاه که اون عقرب سیه شروع به کار کند؛
چه به عبری سخن بگوید چه عربی، چه تازی چه فرنگی...
همه چیز را دگرگون میکند.
لبخندش اشک، اشک هایش مرگ
چه عزیز تر از جگر گوشه؟
عاشق خون است و جگر گوشه اش غرق در خون!
از ریَه اشک میریزد و ریه اش را پر از دود.
دروغ میگوید حقایق را یا حق را به سخره میگیرد؟
نمیدانم... نمیدانیم... نمیدانند.
دیو است یا که دیوانه؟
او با لبخندش به هستی وجودش نیستی میافرید، بد اندام بد نام، کریه الصورت و کفر صور فلکی، تنها نامش عشق نفرین است، او آنچنان عاشق نفرت بود که از انسانیت عفو شد، کینه دوست اوست و آلت قتاله ایست که به صورت زنش مماس میشود...
تنها میتوانم بگویم از او و امثالش متنفرم، نمیدانم در چه جهانی میتوانم این دیو های بشری را ببینم اما امیدوارم که کور باشم تا نبینم این کریهان را...
《با تشکر از خوانندهی متن》
مانند ریح از ریَه میوزد تا نفس به نفسش را پس گیرد.