از آیینه به گلهای سرخگون طاقچه ساعت ها خیره میشوم، نه از نگاه هایی که تا توان در پلک نزدن داریم به گل های بیچاره میدهیم و سعی میکنیم تا مدت ها بوی تن ظریفشان را حفظ کنیم که مبادا بوی خوششان دور شود، نه از آن نگاههایی که به باقیماندهی خوراکی خود میاندازیم و در نهایت با اندوه فراوان به گربهای بیچاره آن را میدهیم و با دلی شکسته که هر کدام حسی متضاد مثل نگاه پدر و مادر دارد میدهیم و دم خویش را بر کول مینهادیم و دور میشویم.
نه که هیچ درست نباشید اما کمی میانشان کاستی وجود دارد، ما از همان نگاهی به آن گل بی خبر میدهیم که مادر سرباز عازم دم آخرین لحظه ی جنگ به آن میاندازد و او را چنان در آغوش میگیرد که میترسد حتی خدا او را در آغوش بگیرد، چه برسد به خاک سیه و بر زانو میشکند تا سرباز عازم نشکند.
با دو دلی به فرزندش مینگرد آخرین دیدار با جسم فرزندش است یا آخرین دیدار با خنده های معصوم، هیچ نمیدانست...
همانگونه که او نمیداند و دانست، من میدانم و نمیخواهم برسم.
آخر گل ظریفم فراموش نشدنی ترین خاطرات است میان غبار این خانه؛ غباری نور بار. بدون نور خور هم میبینمش... غیار پاک نمیشود همانگونه که نمیدانیم چه موقع ساخته شدهاند...
غبار همیشه بود... تنها کمی نادیده اش گرفتم... نور حقیقت کورم کرده بود...
آروم ایینه را در آغوش گرفتم و به گل مردهام اخرین نگاه را انداختم.
هرچند اگر میتوانستم نگاهم را به افق دور میانداختم تا هیچ گاه بازنگردد.
رها کردن گل سخت نبود... هیچ چیز خاصی ندارد، آن هم گریست که این همه ازش مراقبت میکنی و در نهایت میمیرد، مثل مادر، مثل پدر، مثل ما.
من درد دگر داشتم، من نمیتوانستم گذشته را رها کنم...
ایینه و وسایل کم اهمیت را به ماشین حمل دادم و با شتاب بازگشتم.
گل من تنها در چند ثانیه انقدر پژمرده شده بود یا همیشه مرده بود و من زنده نگاه داشته بودمش؟
نه، هیچکدام... انقدر درگیر گذشته ماندم که خود گذشته شدم.
راه نجات فرار از گل گذشته نبود...
راه نجات خاک کردن گل بود و حال من هم از او وداع کردم.
حال ایینه تنها ظاهر و چشمان من تنها درون را نشان نمیداد داد، حال ما به تکامل آینده رسیدیم