
کشتی بانی میان دریای سیاه گم شد.
مردمان هشدار بدو دادند که نکند گریبان یخی میان دریای سیاه شود؟
بادبان هایش را کشید.
فرزند این خاک، این جزیره، بویی از ترس یخ دارا بود؟
مسخره تر از این هم بود؟..
با تمام قوا، به دریای سیاه رفت.
کشتی او به سخره خورد و خرد شد.
بی باک، به پایش زنجیر ها بست.
بی باک، به پایش سنگ ها بست.
قصدش از ابتدا همین بود...
غرق شدن میان دریای سیاه...
نسل های بعد هم همین شد...
من کوچکترین نسل آنم...
هدفم نبود، مقصدم غرق شدن میان دو چشم سیاه بود.
حال...
شب که شب است انتها دارد...
چگونه به نسل بعد بگویم دریای سیاهی شناختم که چشم بود و انتهایش غرق شدن به اعماق بود؟...
شب که شب است پایان دارد... دریای چشمانت، چگونه از دریای سیاه سیاه تر است که پایان ندارد؟
از طرف خانوم شاعر گلستونی^^
خب چه خبرر
این همه ایموجی تو عمرم استفاده نکرده بودم که کردم
ارادت مند شما گین/شاعر گلستونی:)