درود، امیدوارم که خوب باشید! کمی نرنجید، تحمل کنید درد سیاهی، آخرش روی سیاهی با سپیدی مینویسیم، بنده شنوای هر انچه نقد، تحلیل، بررسی، نظری که دارید هستم، ارادتمند شما، گین^^

بید مجنون، با باد لرزید.
صبح یا که شب ناپیدا شد.
آسمان، رنگ مردمان شد.
بی طرف، قضاوت ساکت بود،
قاضی آسمان خاکستری بود.
نه پاییز بود، نه زمستان، آنقدر باد میامد که بهار به جلو زانو زده بود و تابستان هویدا شده بود.
کلاغ ها خاموش بودند، گنجشکان از ترس طعمه گشتن، میجهیدند.
باد، آنقدر گرم بود که رد اشک، پاک میشد و آنقدر سرد بود که رد اشک را، جاودان میکرد.
فضا، کمی از هیاهو پیشین فاصله گرفته بود.
_هی! مطمئنی فقط یکم؟
دریا، دیگر آبی نیست، خالق انقدر سیگار کشیده بود که دریایش خاکستری بود.
باد بر موج دریا، بوی تازگی نمیداد، حاصل هم آغوشی تن و شن، بوی مردگی دریا بود.
+هاهاها، منظورت ماهی مردست؟... بیخیال... کلیشهای بیش نیست!
_آخر دیوانه، ماهی مرده چه دارد که زدو، داستانی بگوییم؟
×گوش کنید و خفه شوید، مسئله فهم است، اگر که میخواهید، چشمانتان را ببندید، حقیقت کور کننده تر از نور است!
انقدر مرده، پشته بود که لباس سیاه عزا، تن کبودشان بود،
آنان نیاز به لباس نداشتند، برهنه عزادار بودند.
لباس سپید پوشیدند، نه از سنت شکنی، نه از کشتار هنجار، برای نشان دادن زنده بودن رویا، برای نشان دادن که امید نمیمیرد،
امید را خاک کردند، کشتند که امید بمیرد، آخر نمیدانستد که امید، زیر خاک تازه جوانه میزند؟
_میدانستند، برای همین آنان را آتش زدند.
میان بید مجنون، موجودی نهان بود،
موجودیتش نمیدانم، ولی به بدی گره خورده بود.
با تعجب، ابروهای برعکسش را بالا انداخت، هزار، هزار ادم، کنار دریا بودند،
کاور مشکی، میشد تصویر دوباره و دوباره تکرار، شن هارا کنار میزدند و مروارید هارا خاک میکردند، مادری فرزندش را، فرزندی پدرش را، پدری زنش را، همه و همه فردی برای خاک کردن داشتند.
شن، از خاک گرسنه تر بود،
بلعید،
دور انان حفاظتی از جنس مرگ پیچاند.
تعجب شر، از مرگ نبود، آخر مرگ در آن دیار عادی بود.
تعجب، از رقص بود.
مادران کل میکشیدند،
آخر فرزندانشان حتی عروسی نداشتند که لباس سپید بپوشند.
شیون، جای عزا بود، رقص جای خودزنی بود.
بید مجنون، مرز بود.
خیر، با تعجب به آنان میگریید، از شادی میرقصیدند، آخر موجودیتشان دیگر در خطر نبود...
خیر و شر در آغوش هم افتادند، دریا طغیان کرد، جسد های قبلی، برای ساخت جنگل برایش بس نبود.
جهید، مرز شکست، حالا خیر و شر در اغوش، به ازدحام مرگ مینگریستند،
دیگر تنها مادرانِ دریا عزا دار نبودند، دیگر کودکان دریا، پدرانشان را به آخرین بار نمیدیدند،
دیگر خواهران دریا، عزا دار برادران نداشته نبودند،
دیگر برادران دریا، جان فدای خواهران نبودند.
اخر، قاتل دریا هم در دریا غرق شده بود.
_اشتباه نکنید، پایان خوش نیست.
+آخر که تاب دریا، هنوز دار برای کودکان و بزرگان دریا بود.
×شک دارم به خندههای مردمان مرز گذشته... شک دارم به کسانی که میخوانند و به مردمان دریا لعن میفرستند، شک دارم به اشک هایشان، شک دارم با دارایی هایشان، نکند که خونی ریخته و پولی گرفته؟...