درود بر شما، امیدوارم از متن خوشتون بیاد، بنده شنوای هر انچه نظر، پرسش، تحلیل، نقدی که دارید هستم، ارادتمند شما، گین.

زمانی که ققنوسم خاکستر میشود، میخواهم که از میان این زندگی نکبتبار، پرچینم، پرندهای همنام با سعادت شوم.
از میان کوهها در گذرم.
میخواهم با صبا هم نفس شوم.
میخواهم نفسم همچو مرغ سحری شود، میخواهم بادی رها میان گیسوان پریشان زنی شوم.
میخواهم بادی برای نوازش اشکها شوم.
میخواهم ژنده پوشی باشم که تنش به تار تار موهای نازک آویخته شود، میخواهم که باشم.
میخواهم که برق چشمانت شوم.
میخواهم که آبی شوم تا سفری از لعلت تا لعنت طی کنم...
خاکستر هنگامی که بلند میشود، سیلی حقیقت به گوشم میشود.
ققنوسی زیر آن نهان نیست، تنها من میان آتش میسوزم.
گاهی میان خوشباوری هایم، فراموش میکنم که کوه ها سوختهاند.
مرغ سحر، میان شب آواز میخواند زیرا که صبا، دیریست که دیگر خوش خبر نیست.
فراموش میکنم که باد، از صبا تنفر پیدا کرده، فراموش میکنم، همچون همگان.
فراموش کنید که آزادگی باد هم گرفته شده، فراموش کنید که باد میان گیسوان یار، باد نیست، سوزشی برای اشک هایش است، فراموش کنید که یاران، سینه خیز میان خاکند، فراموش کنید.
باد میان سحر خوش نیست، ژنده پوشان، زنده نیستند، پیک سحری، خون است، فراموش کنید، شاید بوی غذایتان خون است؟
فراموش میکنیم، چون که آنان خواستند، فراموش میکنیم که وطن و تن گیسوان ژندهی بیچاره عروسی هستند که سه روز قبل عروسی دفن شدند،
ما فراموش شده، ما شکستهایم.
میان سد خونین میان ما، جنگل پر از دار است، ما همگان آویزان داریم،
باد میان اخبار، به تن داریان بوسه میزد، آن هم فراموش کرد و میان آتش جنگل، گرفتار شد.
فراموش کنید... ما محبوس گلیم، فراموش کنید که گلهایمان پژمردهاند...
گاهی در گذر زمانم، در میان افکار پریشانم، میگذرد، ققنوس کجاست؟... زیر خاکستر هیچ نبود جز سیگار های خاکستری... ققنوس مارا رها کرده یا که آنم فراموش کرده که کیست؟...