ویرگول
ورودثبت نام
Gin
Ginکاغد را خورد کلاغ و کلاغ را به خورد کاغذی می‌دهم که این مرکب گوهری تمام شود، تا که گوهر چشمی، چشمم نرباید.
Gin
Gin
خواندن ۴ دقیقه·۱۱ روز پیش

《هم آغوشی جوهر و گوهر》

درود بر شما! هرجایی که از متن متوجه نشدید، به بنده بگید، بنده شنوای هر انچه نقد، تحلیل، نظری که دارید هستم، ارادت‌مند شما، گین:●

رطوبت خون، دیواره‌های فراری را کپک زده کرده بود.

بوی چرک، بوی عفونت، مشام را فلج کرده بود.

زنجیر ها زنگ زده بودند، دست بندی نبود، زنجیر ها ایمان بودند.

صندلی زیر پاها، فرسوده شده بود،

میان تهی بودن افکارش، فکری کرد، چند نفر روی صندلی ایستادند و اعدام شدند؟...

سرش را بالا گرفت، نه آنقدری که سقف را ببیند، بلکه انقدر که پنجره ی خاکستری پشت سرش را ببیند، اشک‌هایش جاری شد.

خاکستری... خاکستری... خاکستری...

یکی انقدر سیگار زندگی را کشیده بود که خاکسترش ادم شده بود.

با بیچارگی اشک ریخت، خون خیابان به کف کفش‌های پاره‌ی آنان چسبیده بود و آنان بی واکنش تر... خنثی تر از مرز سیاه و سپید بودند.

قدم‌ها سبک و سنگین در را باز کرد.

بازپرس می‌لنگید.

یکی از کفش‌هایش سنگین و دیگری سبک، خودش هم میان این سبک سنگینی سردرگم بود.

صندلی رو به رو را کشید،

صدایش خفه نشد،

صدایش همچو تیر خلاص خفه نشد.

نشست،

باز هم فکرش به آن سوی رفت،

چند نفر روی آن چوب ایستاده بودند و حال، داروین بودند؟

بازپرس، شروع به حرف زدن کرد،

صدایش قضاوت گر نبود، آخر متهم می‌کرد، قضاوت کار خدا بود ولی دادگاه برای قاضی بود.

مرد میان حرفش سرفه کرد، از اشک خبری نبود، خنده‌ای ظریف زد: قبول نداری که مرگ، حق او بود؟

بازپرس اخم کرد: تو کیستی که اورا همچو خدا مجازات کنی!؟

حاشا نمی‌کنی خودت را، آلت قتاله‌ات کجا نهان کردی؟ می‌دانی که نبایستی او را می‌‌کشتی!؟

مرد به کاغذ چروکیده، عرق کرده، مرطوب و غرق بوسه، دست زد، نوازش کرد و خودکار را باری دیگر لغزاند،

حکمم چیست؟

ناگهان، مرد در حال تماشای هم آغوشی جوهر و گوهر بر تخت مرده(کاغد) بود، سؤالش را پرسید،

درش پشیمانی نبود.

درش نا امیدی و یاس نبود.

اگر نظر مرا بخواهید، حتی کمی بیخیالی و شادی درش نهان بود.

بازپرس کاغذ نصفه را کشید،

چطور توانستی... چطور انقدر وحشیانه... انقدر وحشیانه یکی از پدر های همان بچه‌هایی که مدافعش بودی را کشتی؟...

مرد خندید: بگذار برایت بنویسم، بعدش قسم به خون که برایت می‌نویسم اعترافی به بلندای یارت، البته او زنده است یا که نه به خودت بستگی دارد!

بازپرس، کاغذ را رها کرد، انقدر راحت که انگار جان مجرم‌نمایان بود‌.

می‌شنوم، بگو، این تهدید پوچت چه بود و اقرار به چه خواهی کرد؟

مرد به نوشتن ادامه داد، میان نوشتن سرش را بالا اورد، نگاهش تیره نبود، خاکستری نبود، آنقدر مردمکش ریز بود که حتی سیاهی چشمانش، به سپیدی چشم می‌باخت،

تهدید؟... اگه قاتل را من نمی‌کشتم... آیا یاری بود که تهدیدش کنم؟

مرد جلوی زن، زن جلوی مرد را ندیدی که جان به جان می‌دادند؟

عاشق بودن را چگونه می‌فهمیدید؟

نامش را فهمیدم.

رازی را به تو می‌گویم.

قرار نیست اعتراف باشد... قرار نیست به قول خودت اقرار باشد.

حتی اغراق نیست‌، من او را نکشتم...

اثبات می‌کنی؟

آه... دقیقا همین را به من و مادرش گفتند‌...

گفتند که دروغ می‌گوییم و او دشمنی بیش نبود.

ولی آه باور کن، من حتی به نگاه خونین دوستم قسم می‌خورم، او را نکشتم.

فقط انقدر، آنقدر با خشاب‌ها، به دست و پایش کوبیدم؛ کوبیدم که فرقی میان استخوان و گوشتش نبود.

فلج شد، آنقدر فلج که لبخند کثیفش که به کودکان متجاوز بود، فلج شد.

افتخار مرگش به دستم نبود.

آخر مادر آن یارم باید جانش را می‌ستاند و به خالق پیشکش می‌کرد.

البته!

انقدر بی‌گناه نیستم.

اعضای خانواده‌ی او را تک به تک، جلویش به دار اویختم، آخر به داروین بودن علاقه‌مند بودند.

برای ان‌ها انقدر بی‌رحم نبودم، پس با کلت انقدر به گردن و دنده‌هایشان زدم که خون، لباسی برایم شد.

تو را چه شد...؟

بازپرس بهت زده بدو خیره شد.

می‌دانست، می‌دانست که از کدام قاتل حرف می‌زند، می‌دانست که اگر بلند شود، زانوانش می‌شکنند، آخر سبک و سنگینی نمانده بود، آنقدر سنگینی را فهمیده بود که می‌دانست می‌شکند.

چهره‌ای میان سایه فریاد زد: معلوم است که چه باید کرد! به دار بیاویزید او را!

_ح...حکم؟ ب...بدون دادگاه؟

+اهه اونا میگن که دادگاه پس از مرگش برگزار می‌شود، آن هم وقتی که مرد، زیر خاک معشوق گور باشد.

ثانیه‌ای بعد، مرد را کشان کشان به دار اویختند، صندلی‌اش را زیر پایش کشاندند و همانی که نگاهش داشته بود، حال زیر پایش را خالی کرده بود.

بازپرس بلند شد، نشست، نتوانست، کاغد را برداشت، چنین بود نوشته:

با کینه برایت می‌نویسم.

باشد که روزی، وقتی که بر طناب دار درختان اویزانی، با صدای همگان، بر سرت فریاد بی‌چارگان دهم!

روی صحبتم با توست، تویی که دستانت حرکت نمی‌کرد و برایمان خون نوشتی.

برای تویی که مارا به دار می‌اویزی، اینجا وطن است، مگر فکر میکنی که اینجا شهر داروین است؟ ابلهی؟

بازپرس، چشمانش گشاد شد، به بیرون نگریست، ماه خونین لبخند زد، مردمان نور سرخ داشتند و خاکستری پوش بودند، قه‌قه‌ای زد، کارش تمام بود... حالا او هم حقیقت را فهمیده بود.

آخرش سایه بلعیدش...

...

پ.ن: به نظرتون، بازپرس وقتی وارد شد، اون قدم های سبک و سنگین معنیش چی بود؟

زن مرد
۳
۰
Gin
Gin
کاغد را خورد کلاغ و کلاغ را به خورد کاغذی می‌دهم که این مرکب گوهری تمام شود، تا که گوهر چشمی، چشمم نرباید.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید