درود، امیدوارم که نرنجید، بنده شنوایهر انچه که میگید هستم، ارادت مند همیشگی شما، گین.

تو را گم کردهام.
شاید میان هزاران هزار بوسهای که دادی، گم گشتی.
شاید بعد از زمستان مردی!
شاید که بعد از خون های زمستانی مردهای؟
نگرانت هستیم، ندایی داری یا که تمام نداهای ما به تو رسیده و تو رفتی؟
توهم با ما تیر خوردی؟
گمت کردم... میان شبی خونی...
گمت کردم... میان صبح آفتابی...
گمت کردم... پس از صدای نام تو و به دار رفتن کودکی...
گمت کردم، میان این نابخردان... نکند که توهم از انان باشی؟...
گمت کردم، میان کتاب ها... نکند که توهم همچون آن نوشته ها دروغی باشی؟
گمت کردم، دیگر بهار مرده، نکند که قاتلش دوست تو باشد خدایی؟
به توهم تیر خلاص زندند خدایی؟
جویبار خون را دیدی؟
جویباری که عسلت محوش نمیکند را دیدی؟...
صدایمان را میشنوی یا که مارا لال کردی پس از آن زمستان خونی؟
لاله ها برای بهشتت بس نیست؟ گمت کردیم یا که خود را کشتی خدای ناخدای کشتی؟
خبر هست که زمستان مردی؟
خبرت هست که این بیخدایان، تورا بهار کشتند و گفتند مردی؟
خبرت هست که اشک از سر به دنیا آمدن ندارند فرزندانت و اشکشان از مرگ مادر است راستی؟
گمت کردم میان دیاری...
گمت کردم یا که نهانی؟
گمت کردم یا که در کیهانی؟
گمت کردم... یا که خود را کشتی؟...
گمت کردیم یا که از آن بالا... برای مردنمان داری جشنی؟...
گمت کردیم یا که ما را طرد کردی؟...
بنویسید برای پدر:
بابا وقت خداحافظیه... ولی چیزی به مامان نگو... بابا دیگه نمیکشم... از درد پرِ بغضِ گلوم... بابا اگه رفتم بدون.. اینا همه واسه آینده بود...
_ننویس چنین... پدرت با تو خواهد مرد... روی سنگت، سنگ خواهد شد... ننویس برای مادرت... مادرت از عزا به رقص انتقام رسید.. ننویس... آینده ای نیامد... باز ای...
پ.ن: به دقیقه نکشید منتشر شد... پشمام...