چشمان اعجوبهی زیبایی میلرزید و میلغزید و میدوید از که فراری بود؟
از شرم یا مسخ؟ نمیدانست و میدانستم.
در ان لحظه که همه مجذوب تودهی سیاه و سایهی ظریفش بودند خود، او مسخ دیگری بود.
بت زیبایش رو به رویش باشد و به صحنهی خاطرات خیره شود؟ مسخره است، مثل لبخند به کودک، بیفایده، کریه و بوسیدنی.
لبخند بت آب گوارای تابستانی بود که بر زخمش بوسه میزد آن آب مداوا که چه عرض کنم گویا که درون چشمهی اب گرم غرق میشد و با لذت تنش میپذیرفت
و هر انگاه که بنده ی بیچاره به اعجوبه نگاه میکرد... تنها در چند ثانیه خیرگی فرار میکرد و شرم صورتش را میپوشاند تا بت نبیندش.
آخر بت او که عادی نبود...
او سپید روی و سیه موی، لب قندی و قلب قندیلی... انچنان نفرت انگیز بود که چیزی جز اورا نمیشد دید... به جای بوسه شراب مینوشید و به جای نگاه به اعجوبه گریه میافرید.
انقدر بی حواس بود که اب را جای شراب و خون را به جای اشک میریخت.
با خشم بر سر همه نعره میزد و تنها غرش چشمان طوفانی میشد که به دور اعجوبه طواف میکرد.
بین خودمان بماند... ولی بت زیر دستان هرز اعجوبه، زیر غرورش از هم میشکافت و بر زانو میشکست، زانو میشکست و سجده میکرد تا بوسهای به زخم نازک چوبین اعجوبه بدهد.
قسم خورد که دگر مست چشم بت نشود...هر انگاه که یادش به چهره ی شرم زمانه افتد(اوفتد خونده بشه)باده بنوشد.. دائم الخمر شد دگر بیچاره...به بالینش نیامد دگر بت...
شیشه ی قلبش را شکستی... حال به چه اعتراض داری که او زود میشکند؟ نمیدانی که هر آنچه از درونش بشکند، بیرونش دوامی به اندازه ی لبخندش دارد؟
________________________________________________
همینطور که متوجه شدید دو وجه داره این داستان، بیشتر جدال بین شر و خیر درونم بود، آخر جفتشون بازنده شدن...
نیاز به مشخص کردن نبود هرچند اینطور حس کردم، اگر سردرگم شدید متاسفم ولی فقط زمانش نرسیده که بفهمید و در نهایت روزی امید است که بدانیم و به عروس گور در بیاییم.
https://harfeto.timefriend.net/17773968422031
(پذیرای نقد و تحلیل های شما و نظراتتون هستم، با تشکر از شما)
ارادت مند شما، گین