در میان خماری عاشقی کردم بی انکه اثری از می و بادهی ناب ببینم، کنون فهمیدم که حیران دو تیله ی کهکشانیاش بودم و کم کم موی سپیدش طنابی به درازی کوتاهی دار شد.
در خماری ادمی با دو گوی لرزان دیدم گویا که چشمانش قلبم را طلسم کرده بود که این چنین قلبم لرزید. انقدر به در و دیواره های سینه ام خودش را میکوباند که با خویشتن گفتم او صاحب اصلی این قلب است و من تنها نگهدارندهی آنم...
هر انچه از زیباییش بگویم به حق که ناحق گفتهام زیرا هرچه وصف از زیباییش بگویم بازم هم چیزی جا میماند.
اگر جمله ای در توصیف سپید رویم بگویم، چند کلمه ای نامفهوم مهمان نگاهتان میشود زیرا که کلمات زانو خواهند زد و انقدر سر خم میکنند تا نقطه هایی طولانی شوند...
اگر مشتاقید که چهره اش را بگویم متاسفانه از حسادت مجبورم اورا به گونه ای توصیف کنم که فقط متوجه شوید اون انسانی بی بدیل است.
موهای مواجش نشانه ای از رقص چوب تا پای مرگ بر دوست اتشین خویش بود... و اه! و هزاران اه از ان دو تیله ی کهکشانی اش...
اگر کسی پس از او بگوید تنها میشود در زمین نفس کشید، من با تمام نفرت و عشق نعره ای خواهم زد تا بگویم او و دو چشمان اسمانی اش جاییست که میتوان زندگی کرد و مرد! نفس کشید و خفه شد! ولی... ولی فکر به چشمانش هم مرا لال میکند...
درون چشمانش برقی ناپایدار وجود داشت هر انگاه که دشمن از میدید از انتهای دو تیلهی کهکشانی اش برقی دیوانه وار به بیرون تراوش میکرد گویا چشمانش کرم چاله ای میشد تا دشمن خود را فراری دهد و بلعکس!
هر انکس که ان دیوانه، دیوانه وار میپرستیدش را میدید به سیاه چاله ی تبدیل میشد و سیاهی و شرارت در تنش مانند ویروس پخش میشد و عاشقان اطرافش را میبلعید.
اگر تنها چند قدم به عقب بازگردم متوجه میشوم که بعید است انسانی بینا او را ببیند و متوجه قد بلندش نشود... قد بلند هم نمیتوانست از ظرافتش چیزی بکاهد...
این یک راز است اما او انقدر ظریف بود که میترسیدم انگشتم که هیچ ناخن هایم به موهایش برخورد کند و سرش بر گردن بشکند...
قد قطورش و طرز ایستادنش اورا به کوهی اتشفشانی همانند میکرد و اتش از زبان سرخ و لب های اتیشنش بیرون میریخت، قلبش مرکز مذاب بود هر لحظه که احساساتش جریحه دار میشد مذاب یکی از زیبارویان اطرافش را هدف میگرفت و اورا از دست میداد..
(هم روح و تن زیبا رویان را ان هیولای سپید موی خاک میکرد.)