درود بر شما، امیدوارم این متن بی سر و ته، سرتان را قطع نکند، من شنوای هر انچه نقد، تحلیل و نظری که دارید هستم، ارادت مند شما گین^^

چشمانش گشت و من به دورش طواف کردم.
دستانش با ظرافت به ساز خورد و من انگشتانم شکست.
اگر هم... اگر هم میتوانستم... اگر میتوانستم اورا پرندهی قفس خویش می کردم اما....
اما.... توانی ندارم ...راهی ندارم...نمیتوانم.... ناتوانم! تا تمامم!
افریدگارم... بر من رحمی نداری؟... مگر من از رحم مادر آفریدهات نیامدهام؟...
مکان همانجا بود.
تبر، ساز بود، لبانش به خنده دوخته بود،(به دو معنا که یکیش خندهاش محو نمیشده و لب هایش به صورت خنده واقعا دوخته شده)
ساز و آواز نهان بود، دو هیولای چیره، عیان بودند، هردو هیولایی بودند که یکی فرار و دیگری گریز میخواست، پا تیز کردند، دریدند و پس از اتصال لب، بلا به جانشان افتاد و سوختند.
(زمانی قبل از زمانهی تعریف)
مسخ شد.
خیره شد، خیر و شرش در هم آمیخت و شکست.
نفس هایش را شمارش کرد و اعداد ازلی را، از معنا عزل کرد.
_برایش بد ننویس... مگر نمیخواستی یکبار هم عشق واقعی را نشان دهی؟...
+نا امید شدیم... چگونه مارا بازی میدهی...؟
×اگر... اگر کاری کنیم، شاید بتوانیم خوش برایش بنویسیم!
پایان خوش؟ شوخی بامزهای بود... حالا خفقان بگیرید.
با نوازش دریای صدا او هنجار معنا را میشکست و مرد بیچاره بر زانوان برایش میشکست.
فرو رفتگی گوشهی لبش را دید و از خالقی که سال ها با او قهر بود، التماس میکرد که شاید او بشنود و آبی روان و بر صورتش شود و آنجا بلغزد.
زره رقصی بر تن نداشت و سازش، باعث سازش با رقص شد و مرد، رقاصهی آزاده گشت.
مسخ شد...
لبهایش تکان خورد و او خرد شد.
خار در دستانش فرو رفت و خوار گشت، خوار گشت تا که دستان سوزانش را آب خنک شود... بیچاره...
دستانش شل، همچون خندههایش شل شد...
حرکاتش پیش چشمش، پژواک بیحرکتان بود.
با تمام جان، میخواست که همگان کر و خودش لال شود میان لالهزار احساساتش...
میدانست که برای او نیست... چرا التماس ماندن کرد؟...
رقاص، با دستی لرزان، متن لرزان و قلم لغزیدهاش را به پیش چشمش نزدیک کرد.
در میان نبودت دریاچهای خواهم شد که بید مجنون بر بالای سرش میریزد، بید مجنون چنان کفری بر این دریاچه ی خاموش بوزد تا انقدر کثیف شود که دریاچه بمیرد و برکه ی پوسیده متولد شود.
خنده فضا را پر کرد، خندهها زاییده میشدند و اشکها فرزندان بودند.(به صورت فرزند آن و فرزندان خوانده میشود)
سپیده دم شد، همگان رفتند و آنان در حال ساخت خنده بودند.
خیال... آه خیال کردهای که تمام میرود و تو میمانی رقاصه!؟
رقاصه خندید و تار یکی از ساز هارا نوازش کرد،
انقدر صدایش کریه شد که سقف آب شد و بر سرش ریخت،
لحظهی بعدی، ساز بر سرش خرد شد.
لحظه ای بعد، خون میرقصید و دستان شکسته مینواخت.
_آخر کدامشان به درک واصل شد؟...
+هردو...؟
×هر سه، آنان هیولا بودند و هیولا زاییدند و مردند...