(درود بر شما، این متن هم همینطور بی دلیل به مغزم رجوع کرد و رسوب کرد، شنوای نظرات، نقد، تحلیل و هر انچه که میخواهید هستم، ارادت مند شما، گین)
(اهنگ ربطی به متن نداره ولی خواستم گوش کنید^^)
"با اسم نقاش مرده یاد اهنگ بزرگراه متروک افتادم^^

خالق خلاق مخلوق خلق میکرد، خالق، با دستانش به مخلوق شکل و با چشمانش خلق به مخلوق میداد، آنقدر خیره میشد که چشمان از کریهی رنگ سرخ به جزای بینایی میامدند.
انقدر دو چالهی چشم را ریز و درشت میکرد تا آنگه، در نهایت نهان شد به تبعیت از مسخ چشم خالق پنهان تر شدند.
قلموی زندگی را بر سر مخلوق میکشید و جانی به جانانش میداد و لب هایشان را ز سنگ میکرد تا کسی بر کسی بوسهی شربی ندهد.
نفسی بعد، مخلوق را به گونهای له میکرد که باز به خالق باز میگشت.
باز هم نشد... خالق اشک میریخت از نشدن ها، از نبود محبوبهی دلش... ان مخلوق جانگداز...
اشکش دنیایش را مواج و خشمگین تر میکرد، به وجود مخلوقات رسوب میکرد و خودشان به خیال خود، خود را خفه میکردند تا ناخدای کشتی دار، به دارین پس معرکه رود و رود جاری عسل را بچشند، بیچاره ها...
دریا طوفانی تر میشد، اشکهایش جان سوز تر میشد، یادش میاید که گل محبوبهاش هم با همین اشک چشم بزرگ کرده بود، ولی آخر حتی خالق بیچاره هم نمیدانست که گل محبوبهاش با دستانش کشت؟ نمیدانست که روزی جان جانان گرفتن گریبانش میبوسد؟
خواست دنیایش را خراب کند که چشمانش از تیلهی محبوبهی خشکش عبور کرد، به گل های باغ نگاه کرد، ثانیهای بعد دگر هیچ نبود، خالق نبود، انسان نبود، هیچ نبود، تخت نقاشیاش را شکانده بود، حال وهم بود یا آنکه اون چنین چیزی را نشان داد، نمیدانم، نمیدانیم ولی گویا که خالق هم مرده بود.