این پست صرفا غر است. مدت زیادی است که چیزی حتی برای خودم هم ننوشتم شاید میترسیدم اگر شروع کنم نتوانم تمامش کنم. آی بیچاره کمالگرا. حتی برای کاری که به قصد خالی شدن هم شروعش کردی هدفگذاری کردی.
اتفاقات زیادی افتاد و نیوفتاد و ما هستیم و نیستیم. راستش عمویم فوت شد. اولین بار است که در شبکه اجتماعی دارم میگویم. صرفا دو سه تا از دوستانم میدانند. برایش گریه نکردم راستش را بخواهید. یعنی کردم ولی خیلی کم. میشد با حجم خاطرههایی که ازش دارم بیشتر هم گریست. ولی این کار را نکردم. یک نفر باید بقیه را دلداری میداد. از قضا آن یک نفر من بودم.
عنوان این پست یکی از شوخیهایش است که فکر کنم ۱۰۰۰ بار گفته بود. عموی من معلم بود و سپس مدیر مدرسه شد میگفت:《وقتی که برای خرید جهیزیه دخترم رفته بودیم دیدم صاحب مغازه هی به من نگاه میکند. ناگهان همسرش درآمد و گفت: "آقای فلانی من رو یادتونه؟" منم گفتم فرشته، آش رشته.》شاید الان به نظر شما خندهدار نیاید اما وقتی خودش تعریف میکرد خیلی خندهدار بود. یا مثلا شوخی "تاملیبریکتار"ش را اگر میتوانستم ضمیمه این نوشته میکردم(بله، ازش ویدئو گرفتهایم).
کلا خدابیامرز خیلی لاف هم میزد مثلا میگفت من با مریم امیرجلالی دوستم. خیلی هم اصرار داشت که راست میگوید بنده خدا::::))))))
حرف زیاد دارم که درباره این موضوع بزنم. اصلا قصد داشتم که این مطلب را نامهای بنویسم. اما نامه قبلی هم به یک فرد از دنیا رفته بود پس نمیخواهم این عزاداری را به تقلیدی از عزاداری دفعه پیشم انجام دهم. صرفا میگویم خدا لعنت کند زن و دخترش را. دلیلش لازم نیست گفته شود ولی عمویم لیاقت زندگی خیلی بهتری داشت.
عموجان در سال ۱۳۸۹ بازنشست شد. از آن موقع با حقوق مستمری تلاش میکرد زندگی را بچرخاند ولی با این حال برای دخترش خانه و ماشین خرید، چیزی که تا آخر عمرش خودش هیچوقت صاحبش نشد(نه در تهران حداقل). دلیل فوتش هم همین است. چون اگر برای خودش ماشین میخرید دیگر لازم نبود با موتور جابهجا شود و اگر با موتور رفت و آمد نمیکرد احتمالا اتوبوس هم به برخورد نمیکرد. دکترش میگفت طحال، کبد و رودههایش له شده بود یعنی اصلا امکان نداشت که زنده بماند. میدانید اولین واکنش زنعمو و دخترعمویم چه بود؟ دخترعموجان با وکالت نامهای که داشت رفت و ۷۰۰ میلیون تومانی که عمویم جمع کرده بود تا باهاش بتواند خانه جدیدی اجاره کند را از حسابش برداشت. زنعمویم هم خانه نقلی در شهرستان را اعلام فروش کرد. نه اشکی نه آهی هیچ!
زنعمویم که توی عزا میگفت اشکالی ندارد. عمر دست خداست، راحت شد که رفت. زن! شوهرت که انقدر همه عمر با همه مریضیهایت ساخت از دنیا رفته غریبه که نیست که اینطور میگویی. تازه آن وسط مسطها خودش هم به موش مردگی زد و غش کرد. بعد یکی روسریاش را داشت کمی عقب میکشید که آب به صورتش بزند. پاشد نشست، گفت دست به روسری من نزن و دوباره غش کرد::::)))) نباید بخندم ولی واقعا خندهدار بود.
دخترعمویم هم که اصلا هیچ! بابا اصلا تو حاملهای باید به خاطر هورمونهایت هم که شده کمی احساساتی باشی! تنها اقدامی که کرد این بود که وقتی مداح میخواست از کسانی که آمده بودند تشکر کند این بود که بدو بدو رفت در کاغذی که پدرم نوشته بود پشت اسم شوهرش لقب مهندس گذاشت!!!!!دبا این اوصاف فکر کنم میتوانم لعن و نفرین بفرستم مگر نه؟
امتحانات ما هم که تا تقی به توقی میخورد یک تیپا پشتش میزنند. دینی عذابم میدهد از ادبیات میترسم، ریاضی مرا خواهد خورد.

خلاصه که حال ما خوب است و خوب نیست و امتحانات دارند شروع میشوند و نمیشوند. انشالله که میشوند. دیگر نای ادامه دادن ندارم. هی میگویم یک چیزی بزنم بخوانم بگذارم جزء نسخه صوتی ولی راستش را بخواهید اصلا حالش را ندارم. دلم یک خواب راحت و عمیق میخواهد.
از لحاظ روحی دیگر توان جنگ را ندارم. دلم کلاس زبان آلمانی میخواهد(ذرهای آلمانی بلد نیستم). گفته بودم پست بعدی در فاصله بین نهایی تا کنکور است. با موفقیت شکست خوردم. فوتبال جام جهانی را دنبال نمیکنم فقط فعلا عاشق هالند هستم. خواهیم دید چه میشود.
دیگر باید رفت، دینی مرا میخواند.

۲۰:۲۷ پنجشنبه ۱۸ تیر ماه
پ.ن: دلم برایش تنگ شدهاست.