ویرگول
ورودثبت نام
گیس گلاب
گیس گلابتا اطلاع ثانوی (دوباره) نیستم. به محض اینکه برگردم جوابتون رو میدم✍
گیس گلاب
گیس گلاب
خواندن ۷ دقیقه·۱ ماه پیش

"نوآوری‌"های کلیشه‌ای: توهم خلاقیت

این نوشته، مانند قبلی‌ها صرفا جنبه غر دارد. خود را در جایگاهی به شمار نمی‌آورم که به فردی توهین کنم اما به خود این حق را می‌دهم که برخی ایده‌های مرسوم در کتاب‌ها، سریال‌ها و... را زیر سوال ببرم.(امیدوارم که ویرگول اجازه انتشارش را بدهد)

تلاشم را کرده‌ام مثال‌هایی بیاورم که همه می‌شناسند و تقریبا داستان را می‌دانند تا چیزی "اسپویل" نشود. اما اگر هری پاتر را نخوانده/ ندیده‌اید مورد آخر ممکن است داستان را کمی برایتان بی‌نمک کند.


همجنسگرایی: من اصولا مخالف همجنسگرایی نیستم. نمی‌گویم طرفدار پروپاقرصش هستم ولی چیزی است که وجود دارد و نمی‌توان چشم بر رویش بست. اخیرا در اکثر آثاری که مطالعه می‌کنم این امر وجود دارد و راستش را بخواهید به نظرم دیگر شورش درآمده. مختص به یک ژانر خاص هم نیست. اغلب یک عنصر اضافه در داستان است که چیزی به ما اضافه نمی‌کند و تکه‌ای از پازل هدف نهایی نیست. تنها وجود دارد که نویسنده بتواند عرض اندام کند و بگوید که "من روشنفکر هستم که خلاف جهت باد حرکت کرده‌ام و همچین عنصری را وارد اثرم کرده‌ام." مثلا در همین کتابخانه نیمه‌شب(که البته نقد آن خودش داستانی دارد ولی علی ای حال کتابی‌ست که مردم می‌خوانند و آشناست.) همجنسگرایی برادر شخصیت اصلی به نظر من نکته قابل توجهی نبود. نویسندگان سخت در تلاشند که کتابشان را به عنوان تکه‌ای از زندگی نشان بدهند و با تابوشکنی کلیشه جدید می‌سازند. اخیرا دو مجموعه رمان خارجکی خوانده‌ام که هر دویشان این خصوصیت شخصیت‌ها را برجسته کرده بود(شخصیت‌های مذکور خودشان به حد کافی مایه داشتند که این خصوصیات لزومی به این وضوح نداشته باشد. یکی‌شان نقاش بود و دیگری نابغه کامپیوتر). بنظرم اگر قرار است عادی‌سازی کنید پس باید با آن مثل یک چیز عادی رفتار شود. نه از این ور بوم بیوفتید نه از آن ور. آن را مثل بنزین زدن(که البته اینجا کم کم دارد غیرعادی می‌شود) یا خرید از سوپرمارکت هم اگر نشان بدهند مشکلی نیست. نه که یکی از شخصیت‌های اصلی یکهویی همجنسگرا شود.

بیماری که در نهایت به عنوان اهرم تغییر استفاده شود: این را در خیلی از کارهای مدرنیسم می‌توان دید. معمولا شخصیت‌های اصلی نیستند که مریض‌اند اما بیماری یکی از اطرافیان ناگهان اهرم فشارشان می‌شود و زندگی‌شان را تغییر می‌دهد. در برخی موارد واقعا خوب نوشته می‌شود، مثلا در سه شنبه‌ها با موری (راستش اگر خوب هم نبود از آن انتقادی نمی‌کردم چون ارادت خاصی به این کتاب دارم). اما وقتی مخاطب تولیدکننده اثر قرار است نوجوانان باشند کمی تو زرد درمی‌آید. منظورم این است که خب اندکی نوجوانی پیدا می‌شود که واقعا درک کند که شخصیت داستان وقتی از سرطان خون صحبت می‌کند چه حسی دارد و چطور ممکن است این موضوع به باور خود فرد مریض و اطرافیانش به خدا و فهمیدن مفهوم زندگی شود.شخصیت‌های ناموافق: از این یکی متنفرم! تنفر واژه قوی‌ای است و معمولا با احتیاط استفاده‌اش می‌کنم. ولی بخاطر خدا دست از نوشتن کتاب‌هایی با مضمون اینکه "دخترک با قلب مهربان و گرمای ذاتی‌اش توانستد به قلعه یخی شخصیت اصلی مرد داستان که تا پیش از آن زنی نتوانسته بود آن را فتح کند وارد شود" بردارید. در اغلب این کتاب‌ها شخصیت‌پردازی‌ها مزخرف و سیر و سلوک عاشقی جفنگیاتی بیش نیست. گفتن ندارد که اغلب کتاب‌هایی که در بوکتاک معروف می‌شوند دارای همین چرند و پرند‌هاست که دلیلی می‌شود که هر چه "ترند" می‌شود را به خورد ذهنتان ندهید.

بی‌بند و باری جنسی: دوباره!! از جفنگیات بوکتاک است. من عموما از مفهوم عشق خوشم می‌آید. وقتی نویسنده درباره این می‌نویسد که هر یک از افراد داخل اثرش(الی الخصوص مردان) با فکر کردن به فرد مقابل ضربان قلبشان تند می‌زند و وقتی اسم او را صدا می‌کنند لبخند می‌زنند، واقعا به قول یکی از دوستان جگرم حال می‌آید. متأسفانه در عصر حاضر، مُد شده که عشق را وسیله لذت می‌بینند. شاید مشکل از من است که جذابیتی در اینها نمی‌بینم و شاید هم نویسنده و خوانندگان را باید جمیعا به یک وعده کافور دعوت کنم تا از خدشه‌دار کردن نام عشق با رفتار‌های شهوت‌گونه بردارند.

تفاوت رفتاری از جامعه نمونه(به خصوص در شخصیت اصلی زن): از این یکی کمتر از بقیه بدم می‌آید. راستش اصلا دلم نمی‌خواست اینجا بگذارمش. اما می‌خواهید بگویید تا به حال در یک خط داستانی با خود فکر نکرده‌اید که "باااااشه بابا! فهمیدیم خاصی!" بیشتر در رمان‌های عاشقانه آبکی تومخی است. یعنی خب مثلا در یک رمان اجتماعی انقدر به این اشاره نمی‌کند که مثل خانم x با ۴۶۸۳۷۵ تا برادر بزرگ شده‌است و رفتارهایش مثل "بقیه دختران" با ناز و افاده نیست و به همین خاطر است که آقای y عاشق او می‌شود و با گذر زمان متوجه می‌شود که او هم مانند "بقیه دختران" ناز دارد اما تا به حال نازکش درست نداشته و الی آخر. (خدا لعنت کند سوپراپلیکیشن روبیکا را که آدم هر چرت و پرتی آنجا می‌خواند.)

استانداردهای زیبایی نقض شده: کک و مک، ماه‌گرفتگی، رد زخم، آناروکسیا، بینی نسبتا بزرگ، لکنت. شما را به خدا قسم بس کنید. این هم قصه‌اش مثل قضیه همجنسگرایی که بالا ذکر شد، شده‌است. برای عادی‌سازی این امور باید دست از برجسته کردنشان بردارید. آنها را به خط داستانی تزریق نکنید. دائما ذکرشان نکنید!!! آرام و آهسته بگوییدشان. قلم آشپزی نیست که یکهو این را با آن ترکیب کنید و بگویید به به عجب آشی شد. نه عزیزِ من این آشی که داری می‌پزی آخر سر یک وجب روغن رویش است. از این عناصر برای تحقیر شخصیت‌ها توسط فرد دیگر یا خودشان وقتی زیاد استفاده می‌شود آدم حالش از خودش و شما و آینه به هم می‌خورد. من الی الخصوص روی قضیه آناروکسیا خیلی حساس هستم و این روزها چند چیزی(واقعا نمی‌شود اسمش را کتاب گذاشت) که مطالعه کرده‌ام خیلی با این کار دارد. اگر نمی‌دانید چیست به طور خلاصه می‌شود بی‌اشتهایی عصبی که در موارد شدید بدن فرد هر چیزی که می‌خورد را پس می‌زند. شاید فکر کنید "خب بابا تو هم! شلوغش نکن" اما اگر روزی از شدت حالت تهوع اندک غذایی که در معده‌تان ریخته‌اید را به زور انگشتانی که در حلقتان فرو کرده‌اید درآوردید آن موقع با هم صحبت خواهیم کرد. علاوه بر همه اینها که گفته شد، بولد کردن همه اینها در کارهایتان باعث رواج اختلالات بدریخت‌انگاری در جامعه می‌شود چون فرد با خود می‌گوید این استاندارد‌های زیبایی چه هستند که یک نفر انقدر نقض یکی‌شان برایش اهمیت دارد که مطلبی با این حجم دنبال‌کننده می‌نویسد و همه می‌خوانند و به به و چه چه می‌کنند.

شخصیت بدی که در حقیقت خیلی هم خوب است و فقط غلط فهمیده شده‌است: من این یکی را واقعا دوست دارم. اما می‌دانید دیگر تکراری شده‌است. مثلا منِ نوعی وقتی اولین بار هری پاتر را خواندم اصلا توقع نداشتم که اسنیپ آن چنان باشد و فلان. اما الان دیگر در آثار محبوب معلوم است چه کسی شخصیت مثلا بدی است که قرار است آخر کار خوب از آب دربیاید و چه کسی آدم بدی است که قرار است سرش را زیر آب کنند. شاید هم من بد چیزهایی می‌بینم و می‌خوانم که همه چیز انقدر واضح است... اما راستش بعضی وقت‌ها آدم دوست دارد شخصیت بد واقعا بد باشد. یعنی ذات شرارت خود را درست به جا بیاورد وگرنه تا دلتان بخواهد درباره آدم‌های خوب مطلب هست.


راستش احساس می‌کنم حق مطلب را ادا نکرده‌ام. می‌شد که بیش از این نوشت و اتفاقا حرف‌ها هم کم نبود؛ اما این متن ۳ روز است که در پیش‌نویس‌های من جا خوش کرده‌است. وقتش رسیده که بفرستم برود سر خانه بخت. درباره موضوعاتی صحبت شد که غالبا در رمان‌های عاشقانه می‌بینم اما می‌شد درباره تناسخ و خیلی چیزهای دیگر صحبت کرد که دیدم من راستش خیلی نمی‌توانم چیزی درباره‌شان بنویسم و اظهار فضل بیخودی هم من را خسته می‌کند هم شما را. البته که هنوز هم احساس‌ می‌کنم که کم گزاف‌گویی نکرده‌ام. امیدوارم که من را ببخشید و اگر شما اطلاعات بیشتری دارید خوب می‌شد که بدانم البته اگر دیدگاه‌ها بسته نبود و اگر دیدگاه‌ها پلمپ نشده بود ازتان می‌خواستم که از روی لطف چیزی به من معرفی کنید که این گونه نباشد اما ظاهرا قسمت این است. به طریق گذشته‌ می‌گویم که مخالفتتان با من ایرادی ندارد. اگر خواستید مطلبی بنویسید که من را بیازمایید این نوشته را لایک کنید. احتمالا چک خواهم کرد.

با اختلاف با ۱۳۵۰ کلمه بلندترین مطلبی بود که تاکنون نوشته‌ام و مغزم دارد کم کم خاموش می‌شود. شما را به خدا می‌سپارم.

۰۰:۵۷ سه شنبه ۲/۸

لیلیوم ببینید و شرح لیلی را اگر شد بخوانید💗
لیلیوم ببینید و شرح لیلی را اگر شد بخوانید💗

کلیشهنقدانتقاد
۱۸
۵
گیس گلاب
گیس گلاب
تا اطلاع ثانوی (دوباره) نیستم. به محض اینکه برگردم جوابتون رو میدم✍
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید