بطور خلاصه بخواهم بگویم غالبا برای خودم.
برای خودم که بین یک مشت متعصبِ زباننفهمِ خشونتگرایِ افراطیِ انتقادناپذیر (بلانسبت شما) زندگی میکنم که صرفا زبانمان یکی است.
برای خودم که در اوج جوانی، زندگی نکردهام و فقط زنده ماندهام.
برای خودم که گذشتهام را حسرت و افسوس سوزانده.
برای خودم که زندگیام بلاتکلیف است.
برای خودم که در آینده برای فرزندانم(اگر عمری خدا به من بدهد که داشته باشم) خاطرهای ندارم که تعریف کنم.
برای آینده مضحکی که به نتیجه آزمونی وابسته است که حتی تاریخش را نمیدانم. گویی گوسفندی هستم که هر لحظه ممکن است به مسلخ برده شود.
برای خودم میگریم که در کشوری زندگی میکنم که اگر دکتر و مهندس نشوی امید پدر و مادرت ناامید میشود.
برای خودم میگریم که عمرم گذشته و هنوز هیچ کاری نکردهام.
برای خودم میگریم که دو سال از زندگیام در کرونا گذشت و سه سال صرف درسهایی شد که حتی دوستشان نداشتم.
برای خودم میگریم که در یاری هموطنانم ناتوانم؛ چه بسا فردی باید به خود من کمک کند!
میگریم چون شبها از خواب میپرم و فکر میکنم صدای بمب آمده.
چون قیمت مرغ و گاو و گوسفند از جان آدمی بیشتر است.
چون مردم برای حمایت از سگهای خیابانی کمپین راه میاندازند و به گربهها تا جایی غذا دادهاند که موشها در جویهای آب از من و شما هم دارند بزرگتر میشوند. اما به پیرمرد و پیرزنهای دستمالفروش سر چهار راهها توجه نمیکنند که هیچ، میگویند به کودکان کار پول ندهید که صاحبکارشان آن را از آنها میگیرد.
چون هموطنانی دارم که روشنی افکارشان مثل یک مهتابی میدرخشد، البته یک مهتابی که عمر خود را کردهاست و دارد نفسهای آخرش را میکشد. در مطلب قبلی عرض شد که به پیر و پیغمبر! قدیسهسازی نکنید. از هر لفظی که پیاز داغ یک سیاستمدار را زیاد میکند تنفر دارم. تا اطلاع ثانوی از هر گونه موضعگیری افراطی دوری میکنم(حتی شما دوست عزیز.)
چون برخی هموطنانم یک دست را مقدس میشمارند و برخی هم یک مضحکه برای دلسردیشان را چنان بزرگ میشمارند که میگویند یک کشور دیگر که کلا در یک قاره وجود دارد که خودش را از همه اینها کنار کشیدهاست باید جواب پس بدهد. جالب این است که هر یک از این دو گروه من را در هفته گذشته وطنفروش خائن صدا زدهاند صرفا به این دلیل که با عقاید افراطی هر دو مخالفت کردهام.
چون دسترسی به اینترنت که یه حق مسلم است اینجا یک موهبت به حساب میآید و با اینکه میگویند اینترنت طبقاتی نیست اما اسامی سفید و طلایی و... روی آن میگذارند. لابد پسفردا قرمز و سبز و صورتی هم درمیآید.
چون صفحه تولید محتوایم داخل تیکتاک که تازه داشت رونق میگرفت الان قریب به دو ماه است که فعالیتی نداشته و حتی خبری هم از آن ندارم.(نمیدانید وقتی برای اولین بار دو هزار بازدید گرفتم، چه ذوقی کرده بودم...)
گریه من اشک نیست، غلو و اغراقی نیست که با یک "برو بابا، توهمیِ توجهطلب" پاک شود. درد و آهیست که از سینهام میجوشد و بر قلم و زبانم جاری میشود. در بیوگرافی این اکانت نوشته شده که برایم مهم نیست که درباره مطالبم چه فکر میکنید. الان هم مثل روز روشن است که اهمیتی نمیدهم. صرفا دنبال خالی کردن غصههایم بودم. شاید فکر کنید که "خب خیلی هم چیزهای حائز اهمیتی رو هم ذکر نکردی." بابت این یکی شرمندهام. نه توان نوشتن بیش از این را دارم، نه دلم میخواهد که بیشتر بنویسم وگرنه غصه کم نیست و زیاد است، خیلی خیلی زیاد. بیش از ۴۰۰۰۰ غصه است اما فعلا مراقب خودتان باشید تا ببینیم چه میشود...
(گر جوابی به این متن داشتید لایک کنید، من چک خواهم کرد. از هر گونه انتقادی پذیرایی میشود، البته شاید با نقدی سختتر)