ویرگول
ورودثبت نام
چنگیز (همون گل آقا )
چنگیز (همون گل آقا )من همون گل آقام اگه منو نمیشناسید مشکل شماست نه مشکل من :)))
چنگیز (همون گل آقا )
چنگیز (همون گل آقا )
خواندن ۵ دقیقه·۲ روز پیش

بیش از ۱۵ ساعت بازداشت( واقعی

چند ماه مانده به عید بود امسال یا چند ماه بعد عید پارسال ، دقیق خاطرم نیست ، ولی فکر کنم تابستان یا پاییز پارسال بود. سر قضیه مذاکرات بود گمونم .

از دست کارهای دولت آنقدر شاکی بودم که کارد به جانم میزدی خون بیرون نمیزد . خلاصه تصمیم گرفتم مثلا یه کار سیاسی کنم .

از یکی از خرازی ها چند ورق رنگی بزرگ و یکی دوتا ماژیک و چسب گرفتم تا روی این ورق های رنگی چیزی بنویسم و روی دیوار یا شیشه ایستگاه های اتوبوس بچسبانم . تو همون پارک یک نوشته با لحن خیلی بد نوشتم و با ترس و لرز روی دیوار بیرونی توالت پارک چسباندم . چند صد متر جلوتر هم خواستم یکی را بچسبانم که نشد . سوار اتوبوس شدم و سه چهار ایستگاه بعد پیاده شدم . خواستم یکی را هم بچسبانم که دیدم چسب نیست . خلاصه برگه به دست گوشه ای ایستاده بودم که دیدم یک مرد چارشانه هیکلی دستم را گرفت .

اعتراض کردم که چرا دستم را گرفتی که جوابی نداد . به زور مرا همراه یکی دیگه داخل ماشین انداخت . پژو پارس بود یا جی ال ایکس . همون مرد هیکلی داخل ماشین پرسید چی میکشی ؟ گفتم هرچی

یهو یدونه سیلی زد که منم جوابش را دادم . بعد هم ما دو نفر را برد کلانتری نزدیک پارک .

اونجا هم با همون مرد چارشانه درگیر شدم . با دست زد با لگد جوابش را دادم . خلاصه یکی که یکم آدمتر به نظر میرسید یه برگه داد گفت امضا کن

دیدم برگه اتهام و این چیزاست . گفتم من که کاری نکردم . گفت امضا کن چیز خاصی نیست . خب منم امضا کردم . بعد هم گفت وسایلت را تحویل بده . کفش و جوراب و گوشی را گرفت و فرستاد ورودی بازداشتگاه . اونجا گفت شلوارت را هم دربیار . خب من همیشه زیر شلواری دارم . شلوار را دراوردم . گفت کش زیر شلواری را هم دربیار . گفتم نمیتونم . شلوارم میوفته . اومد با زورِ و با تیغ ببره ، یهو تیغ دستش را برید 😂

دلم خنک شد .

کش اون شلوار را بلاخره برید و شلوار رو را هم پوشیدیم و رفتیم بازداشتگاه ها. بعد یه مدت دیدیم کشی که برند شلوار را به شلوار میبندند همراهم هست . اون کش را کمربند کردم .

خلاصه ما فکر میکردیم بعد چند ساعت ولمون میکنند ولی هر ساعتی که میگذشت میدیدم خبری نیست .

خواستم گوشی را بگیرم به خونه زنگ بزنم که قبول نکردند .

ما هم به امید اینکه چند ساعت دیگه ولمون میکنند اصرار نکردیم . دیگه هوا تاریک شده بود و از وقت اذان هم گذشته بود . مردد بودم که اونجا نماز بخونم یا نه که آخرشم تصمیم گرفتم همونجا نماز بخونم ولی مهر نداشتم.

از یکی از سربازهای کادری مهر خواستم که اونم داد .

وضو گرفتم و یک نماز حاج قاسم طور اونجا خوندم . بعد یه مدت سر و کله یکیشون پیدا شد ، گفت شام چی میخورید من به شوخی یا جدی گمونم گفتم نیمرو . بعد چند دقیقه دیدم با چند تا لقمه ماکارونی اومدند . حتی از بشقاب هم خبری نبود .

منم چون احتمال پیاز تو ماکارونی را میدادم قیدش را زدم . ولی یه عده خوردند . یکی دو نفر هم گفتند دوباره بیار :)

خلاصه بعد شام گرفتیم خوابیدیم ولی خواب به چشم نمی اومد .نصف شب بیدارمون کردند . اول فکر کردیم دیگه کارشون با ما تموم شده ، دیدم نه تازه اول

ماجراست .

بعد گرفتن لباس و کفش ، دست بند به دستمون زدند و راهی حیاط کردند .

یه ربع بیست دقیقه هم تو حیاط علافمون کردند . چند نفر ا بچه ها سیگاری بودند . از شانس بد ما رفیق بقلی ما هم سیگاری بود . تا سیگار را میگرفت بالا که بکشه ، دست ما هم میرفت بالا ( دست بند زده بودند ) . بعد یه ما را سوار یه ون کردند ‌ ازون ون ها که خلاف کار ها را سوار میکنند . یه چند دقیقه ای هم تو ون علاف شدیم .

از بچه ها پرسیدم کجا میخوان ما را ببرن ؟

گفت ستاد مبارز با مواد مخدر ( یه همچین چیزی ) .

بلاخره ون به راه افتاد . وقتی رسیدیم اونجا ساعت چهار پنج بود . تو ورودی اول گمونم گوشی را گرفت و فرستاد داخل سالن . اونجا هم گمونم بند کفش یا خود کفش را گرفت و بعد چند دقیقه ما را فرستادن داخل بازداشتگاه اونجا . یه ده بیست تایی بازداشتگاه بود . داخل هر بازداشتگاه هم حدود سی چهل نفری بودیم . اونجا هم نتونستیم بخوابیم . بعد یه مدت خواستیم بریم دستشویی دیدیم یا درش شیشه نداره یا قفل نداره یا از پایین بازه یا کثیفه . قید دسشویی را هم زدیم . بعد یکی دو ساعت علافی دوباره صدامون کردند . ما هم خوشحال که دیگه ایندفعه ولمون میکنند ولی خیر ، ازین خبرا نبود .

دوباره اونجا هم حیرون و سرگردون شدیم . بعد یه مدت دیدم دوباره دیدیم اومدند . از وقت صبحونه گمونم گذشته بود که صبحونه دادند . نون بیات خالی :)

از گشنگی مجبور شدیم به زور جا کنیم تو معده . بعد یه مدت دوباره اومدند و از روی کاغذ اسم خوندند ‌.

تو همون لحظات ابتدایی هم اسم ما را خوندم . بعد هم فرستادند داخل یه اتاق . اونجا هم یکی چند تا سوال کرد و ما را ول کردند . بیرون اون ستاد که نزدیک اتوبان بود یه تاکسی گرفتیم . پول نداشتیم . به راننده گفتیم از خودپرداز پول میگیریم و میدیم ( ما یعنی من ) اون بنده خدا هم قبول کرد . از شانس اون راننده همون جایی که پیاده شدم یه خودپرداز بود . سریع رفتم پول گرفتم و کرایه اون بنده خدا را دادم .

یه ازونجا هم با یکی دو بار تاکسی گرفتن روانه خونه شدم . همین که داخل خونه شدم پرسیدند کجا بودی ؟

گفتم الکی بازداشتمون کرده بودند . گفتند پس چرا زنگ نزدی . گفتم گوشی را ندادند زنگ بزنم .

گفتند خیلی نگران شدیم . چندین جا و بیمارستان زنگ زدیم . گوشی را که باز کردم دیدم بله . هی پیغام داده بودند . البته همون ورودی ستاد به خواهرزاده ام پیاد داده بودم ولی اصل موضوع را گمونم تو پیام نگفته بودم . این بیچاره ها حتی به محل کارم هم رفته بودند و اونا را هم نگران کرده بودند .

حاج قاسمساعت
۴
۰
چنگیز (همون گل آقا )
چنگیز (همون گل آقا )
من همون گل آقام اگه منو نمیشناسید مشکل شماست نه مشکل من :)))
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید