
هاشم دیگه از تنهایی به تنگ اومده بود . تصمیمش را گرفته بود . باید به زندگیش سر و سامان میداد . خواسته اش را به خانواده اش گفت . خانواده اش چند دختر را نشان کردند ولی یا هاشم دختره را نپسندید یا آنها جواب منفی دادند . هاشم تصمیم گرفت خودش زن زندگیش را انتخاب کند . هاشم آن روز تصمیم گرفت کوچه به کوچه و خیابان به خیابان را برای پیدا کردن زن زندگیش جستجو کند .
کیه ؟
_میشه یه لحظه بیایید دم در ؟
در خدمتم
_ ببخشید شما دختر دارید ؟؟
بله ۲تا
_ببخشید میتونم بپرسم چندسالشونه ؟؟
آقا به شما چه ؟
_خواهش میکنم خانم
کوچیکه یا بزرگه ؟؟
_بزرگه
۴۰ سال
_اون کوچیکه چی؟
اونم ۳۵
_خانم ببخشید مزاحم شدم
هاشم فلنگ را میبندد .
زن : ملت خل شدن رسما .
.....
اومدم اومدم ...
_ببخشید مزاحم شدم . شما دختر دارید ؟
آقا به شما چه ؟
_خواهش میکنم خانم
بله با اجازه تون یدونه داریم
_میشه بپرسم چند سالشونه ؟
۲۲
_آخ جون
بله !!!
_ببخشید با شما نبودم . میشه دخترتون را ببینم ؟؟
زن با صدای بلند اکبررررررر
هاشم کتک میخورد .

هاشم : من بادی نیستم که با این بیدا بلرزم . تا ۳ نشه بازی نشه
اومدم اومدم ...
_خانم ببخشید شما دختر دارید ؟
بله که داریم خوبشم داریم
_بخشید میتونم بپرسم چند سالشه
با اجازه تون ۲۰ سالشه
هاشم تو دلش :

_ببخشید میتونم ببینمش ؟
زن : صغری صغری صغری .....
صغری : بله مامان

ببخشید بعدا مزاحم میشم
زن : قدرتتتتتتتتتتت
هاشم :

هاشم بعد کتک دوم : من بادی نیستم با این بیدا بلرزم تا ۴ نشه بازی نشه
اومدم اومدم
_ سلام خانم .ببخشید مزاحم شدم . شما دختر دارید ؟
بله که داریم . مدرسه ای بدم ؟ چادری بدم ؟ مانتویی بدم ؟کدوما بدم .؟
_ببخشید اون مدرسه ای چند سالشه ؟
با اجازه تون امسال میره دوم ابتدایی
_اون مانتویی چی ؟؟
خودش که میگه ۲۲ ولی ۲۵ سالشه
_میشه ببینمش؟
ملیکا ملیکا ملیکا....
ملیکا : بله مامااااانننننن
هاشم :

_ببخشید شما قصد ازدواج دارید ؟؟؟
ملیکا : بله قصدشو دارم
_با من ازدواج میکنید ؟
شما خونه دارید ؟
_خونه ؟ نه
ماشین چی ؟ ماشین دارید ؟؟
_نه متاسفانه
پس خوش اومدید
_میشه اون خواهرتو هم ببینم ؟
مادر ملیکا : اکبررررررررر
هاشم : غلط کردم

جوینده یاینده است .
هاشم بعد سالها تلاش زن مورد نظرش را پیدا میکند:
